|
|
.:: من و شب و غم و تو ::.
سلام به همگي از اين به بعد براي خوندن نوشته هاي من به وبلاگ قبلي ام مراجعه كنيد ... هر چي باشه من همون حميدم ............. اینجا برام غریبه است ...... منتظرتون هستم
یا علی
www.pesareshabebarany.persianblog.ir
نويسنده: حمید
و کمی زندگی ۱۱ امشب اینجا واژه ها نای ماندن ندارند . مانده اند در این وادی بی رنگ تن . از پی بودنی هراس انگیز ، ماندنی وسوسه انگیز .......... و پاییز با شولای هزار رنگ خویش می خرامد و هیچ کس را باور دیدن نیست . هنوز چامه چامه غزل می سرایم بر اندوه بی پایانش و مانده ام ....... آری مانده ام در میان طلاتم بی پایان ماندن !!! منشور بودنم را بر تارک بی حیای پاییز سراییده ام و سپیدار بلند خانه ی سهراب را گواه گرفته ام . هنوز شیون شیون درد می بارد بر سایه سار کوچه ی فرهاد و کودکان خانه ی پاییز جان می دهند بر سریر سنگ فرش سرد . اینجا هنوز درد می بارد از پنجره ی نیمه باز خانه ی همسایه . هنوز ننگ می بارد از حنجره بیداد همسایه. دامن دامن غزل می گسترانم بر شرم بی حیای امید . سبد سبد مریم می نشانم بر کوره راه پاییز و دفتر دفتر حزن می نویسم بر الاهای بی جواب بودن. من ماندم از برای چشم های ساده ی مادر و نگاه معصوم کودکانه اش . دیری است که نگاره بی مثال شب فرسنگ فرسنگ عشق می بافد بر تار و پود بی جان خانه ی غم و آسمان بغض می کند . میان همهمه ی ستاره های سوخته ی شب ، چگونه دل می شورانی ؟؟؟ نفیر بی گدار شب موج کین می زند بر سرای حزن آلود جان ؟؟؟ تو چگونه تن می رویانی ؟؟؟ من نشسته ام در میان هجوم بی شمار نگاه کین !!! با دلی پر از طالوت !! چگونه دل داده ای به جالوتی خام ؟؟؟ نگو که نمی دانی مرا ....... روزگارمی گذرد و آنانی که می پنداشتی روزی تو را بودند اکنون هیچ می شوند در برابر نفس خویش . آری هنوز هم منم… حمید ... ساده دلی ام را به چشم می بینم و حزن دلم را بر دفتر پر چین قلب نفسی خام می نویسم . من چه کرده ام ؟؟؟ نه از عشق مرا بایدی شد نه از دوست . بر کوره راه خانه ی امیدم ......... نگاه کن !!! پیر زنی ژنده پوش می خندد به رسوایی منشور دل و تو دل می سپاری به داستان ننگ بودن من. یکی بود یکی نبود ... لخت و عور تنگ غروب ، سه تا پری نشسته بود ... ما پری نبودیم !!! سه روح بودیم ............ سه روح در یک نفس ... اینک تنها منم ... نه نفسی ماند و نه ..... آهای با توام ............... این منم ... حمید ... هر آنرا که می خواهد ببیند و هر آنکه نمی خواهد کور باید ....... من نه آن سرو بلندم که باد براندازتش . نه آن تهر حقیرم که آب بفرسایدش ... من نفیر حقارت نردبان همسایه ی قیصرم!!! آری این منم ....... بر دفتر دل قفلی به ابد زده ام . و دست خویش را با غمزه ی نگاهت داغ کرده ام که دگر ، نه من منم که دل برسانم به دوست . در میان روزگاری گرگ طینت چگونه بره ای رام باید ؟؟؟ مانده ام .... ببین که مانده ام در وهم که چرا خنجر دوست چنین دل ربا می خراشد جان را. آری ... ما سه روح بودیم در یک نفس ... اینک نه نفسی ماند و نه ..... آه .... گاهی دلم برای خودم تنگ می شود. برای تنهایی ام . غریبه نیستی بگذار بگویم . اینجا همه خنجر به چشم دارند و با فریب زبان تو را دوست می نمایانند. لیک هنوز شب مرثیه می خواند از برای بودنم . و دفتر پر چرک بودنم خیس می شود از آب گل آلود نفس . تیک تاک ساعت امانم را بریده است ... پتکی شده است بر هیبت بی جان شب ... می دانم باید رفت .... اما قلم رهایم نمی کند ... نمی خواهم تمام شود و دوباره شروع شود ...... و کمی زندگی (...) نمیدانم کدامین قسمت از وجودم را اینک می نویسم ؟؟؟ اینها کمی زندگی نیست اینها عمر من است .... که آن سوی تر نگاره ی مست شب نشسته است بر پرچین دیوار همسایه و می شمارد تکه تکه های وجودم را ، و می خندد به نفی بودن من ،که کی ؟؟؟ کجا؟؟؟ چگونه ؟؟؟ مرا انتها باید ؟؟؟ گفتم همسایه !!!............ پیر مرد همسایه مان خوب است . می گوید بی وفا شده ای حمید .. و من می خندم ... به کودکی ام ...... او هنوز مرا دوست دارد... به اندازه ی هفت سالگی ام.... شاید تنها اوست که هنوز می پندارد من همان کودکم ... یادش بخیر آن روزی که او بود و دنپایی و بچه های کوچه ، زندگی و عشق برایمان توپ فوتپالی بود در دستان حریصش و با پاره شدن توپ دلمان چاک می شد . بگذریم ....... از عشق می نوشتم ؛ از سینه ی پر درد بودن که چگونه حزن می بافد بر تارک خویش ... اینجا صدای پای شب هنوز خیس است ولی باور دیدن نیست . خلاصه اینکه : ما ادمها انچنان مست بودنی هراس شده ایم که نه خود را شناختیم و نه بودن را و نه نفس را که سقراط چرت نگفته است !!! آری ... ما لیاقت شوکران را نداریم . یا علی حمید 

نويسنده: حمید
جسم ها مقصودی دارند که ما از آن چیزی نمی دانیم آنها به دلایلی زمینی از یکدیگر جدا میشوند اما روح در دست عشق باقی می ماند تا زمانی که مرگ فرارسد و آن ها را نزد خداوند برد. برو ای عشق من زندگی به تو امر کرده است و تو باید از آن اطاعت کنی و من نیز باید فرمانبردار از زخم های به جا مانده باشم... برو محبوبم و خود را در بین جذابیت ها و سرگرمی ها و مشغله های روزگار و اطرافیان مخفی و پنهان سازو این تصور همیشگی را داشته باش که فاصله مانند طنابی ضخیم جسم و روحمان را گرفتار کرده است... اما....هنگامی که ارواح برمی خیزند و در نور لذات خویش عظمت مییابند روح من در سایه ی درد های خویش و در میان طناب همیشگی تو یخ میزند..... بدون این که حتی توانسته باشد وابستگی این طناب را از عمق باور هایت جدا سازد..... ********* دهان ات را میبویند ... مبادا گفته باشی دوستت دارم دلت را میبویند روزگار غریبی است نازنین و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه میزنند عشق را د پستوی خانه نهان باید کرد... در این بن بست کج و پیچ سرما آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان میدارند. به اندیشیدن خطر مکن. آنکه بر در میکوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است نور را در پستوی خانه نهان باید کرد آنکه قصابانند برگذر گاهها مستقر با کنده و ساتوری خون آلود و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند و ترانه را بر دهان. شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد. ابلیس پیروز. مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است. آری... روزگار غریبی است نازنین خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد احمد شاملو ((یادواره ای از قیصر دیروز))
نويسنده: حمید
وخط فاصله ماییم یا من یا تو وگرنه فاصله ای نیست بین من تا تو چه شد که نام توشدعشق و من شدم عاشق کجای حادثه چشمم نوشت تنها تو کجای حادثه از اتّفاق جاری شد چگونه حل شده بودی در این معما تو شبی که چشم تو پاشید روی خواب من مرا دران طرف ندیدی آیا تو توسنگدل شده بودی عزیز اما من به سینه سنگ تورا میزدم اما تو... هنوزمعتقدم خواب رفته پاهامان وگرنه فاصله ای نیست بین من تا تو 

نويسنده: حمید
و کمی زندگی ( ۱۰ ) اینجا منم ........ حمید..........!!!!!!!!!!! همانی که بود و نگاه بی تمنای بودنت را چون قاب عکسی دیرین بر رخ کشید تا عکس حظورت را بر دیوار قلبش احساس کند . می گفتی بودنت را برای بودن هر آینه داده ای و مانده ای میان این و آن ، تا باشی هر آنچه این خواهد و آن شود . اما ندانستی که بودنت چون فصل بی ریای نگاه مادر حریمی ندارد برای تن . تن مرا محرم خویش است و خویشتن مرا محرم تن . آری ... اینجا هنوز از صدای گریه های پرصِلای شب تنم میخ می شود میان همهمه ی باور نبودنت . آری با توام......... این سان .......... رو برویت . مست نگاه پر تمنای رفتنت و این سیل عظیم از تردید نگاه عکست بروی سنگ قبر دلم. آه ای بیرحم زمانه ی بیداد . هر آن دم میستانی مرا ، ز دل . بر خویشتن می کشی بودن ، مرا . چنین زار و ناتوان دستهای مادرم ببین !!! چه می خواهی از او دل ؟؟؟ چشمهای بی ریایش را اشک نماند. ازهای و هوی بودنت بیم کن . آه ای بیرحم زمانه ی بیداد . .............. ............ .......... ........ ...... .... .. اینجا همه شب از برای نبودنت با نگاهی مانده از هیچ ، پوچ می شوم و بغض سنگین درونم را بر رهگذران شب می پوشانم ... باشد تا بدانی بودنت را چنان مستانه زمزمه می کند باد که هرم صلای غریبانه اش می پیچد در این آوند زمانه ی بیگار . که این سان............. من مستم و تو هشیاری و دانم که دانی و خاموشی درون را نیک دانی که اینگونه مرا بی تاب نگاهت می گذاری. آهاااااااااااااااااااااااااااای ... با توام .... یادگار هَشیوار اهورایی مزدا !!! لجام ماندن بر بند بند تنم نقش بسته است . مرا بند بگشای و رها کن از خویشتن . این چنین زار مپسند حال درونم را ... تو نیک می دانی مرا .......... چون خالق ، ماسوا را . اگر چه کفر می نماید این حرف مرا و هشیوار عاقل نخواند مرا .... بگذار زار بگویم تو را ... مرا نای ماندنی نماند .... این چنین زار مپسند مرا . این سان .......... اینجا هنوز هم منم ........ حمید ..... هنوز این چکامه های بودن را چون تخته سنگی عظیم بر دوش می کشانم و می کشاندم .... وای بر من ... وای بر تن .......... که این چنین خرامان به سوی کجا می روم ؟؟؟ اینجا از نای بی نوای شب ما را هوای عیان روز نیست . ما مست لعل دردانه ی شبیم . نشسته ایم چون بوم بر تک شاخه ی این درخت پیر بُن . تا شاید روزی دستی رسد و این سایه ی بی شرم منحوس را بر کند از تن .......... هنوز مانده ایم ..... اگر چه خسته از نیش خند های مست روزگار گشته ایم و دل به بودن هر آنچه الاغیر بسته ایم . اما هنوز هم مانده ایم ... اینجا منم حمید ... نگاره ی وجودم را به تاراج کین برده اند و این چنین مستانه بر خیال بودنی می خندند . آهااااااااای……….. با تو ام . یادگار نخجیر سرد پاییزی ام !!! میان آسمان و زمین دست در کدامین جام عشق نهادی که این چنین خرامان به سوی ناکجا می روی ؟ بیا و دست بیچاره ی آسمان را دامن گیر و نگاهی ز فخر بفروش بر هیبت بی جان زمین !!! وااااااای ........ وای بر تن !!! مرا نگاهی به کین ، همین بس باشد ، که سوختن وجود را می شوراند . منم همان بودنی که هست و نیستش را باخت . این چنین زار چه می خواهی از او دل ؟؟؟ خلاصه اینکه ؛ آری : میان روز شب صدای ناقوس عشق رواست لیک هر گوشی را شنیدن نباید . بیچاره باش تا دل بشورانی . یا علی حمید 
نويسنده: حمید
خسته ام از زنده بودن ... زندگی در این سراسر گور متروک زمان . در این هویدایی که نه نام و نشانی نیست از انسان و بابانگ جرس فریاد سردادست این مخلوق بی وجدان . چه تدبیری بیاندیشم بر این خاکی که تا دیروز مشق دفتر فرزانگانی بود ،جنگاور... ولی امروز جز ننگ و سیاهی نیست رنگی تا شود زینت برای عشق پاکانی که تنها یادی و نامی زخود در این جهان دارند . زمین و این زمینیها همه در چنگ ابلیسی گرفتارند .... « عاطفه هاشم ورزی » 

نويسنده: حمید
می روم دل را در این ویرانه ها جا می گذارم . خویش را در انزوای درد تنها می گذارم . خلوتی دارم که در آن با خیالی کودکانه . گاهگاهی عشق را دزدانه آنجا می گذارم . باز می ترسم ز طغیان گناهی که نکردم !!! نا گزیر از عشق بر احساس خود پا می گذارم .
نويسنده: حمید
واژه ها در ذهن من در حال رقصیدن میان شور بی وزنی است . ندارم سازی از جنس زمان تا کوک گردد جسم بی جانم ، که سرداده صدا را تا فلق، مشرق زمین ...اما... نخواهد کوک گردد ساز من جزبا صدای غم . آی آدم ها میان این همه آشوب و بلوا آسمان و صوفیان ر انیز دریاب و بنه این سیل غم را از دل و جانت رهایی یابی از این وحشت خونخوار باز این صبح بی مقدار !!! سرت را گیر بالا و نگه کن برسپیداری که له کرده همه تنهایی ظلمت و میرانده ستم را از دل ظالم . همه نورو سپیدی را به تاراج زمان برده علم کرده همه مردانگی را اندراین عالم همین شهر و همین چامه . تمام واژه ها درحال رقصیدن میان نور و انوارند. که هر یک بر سریری از معانی ، با همان آوای روحانی نقش می بندند بر افکار و می پویند فهم زندگانی . لیک.... آری........ تاشقایق هست ، باید زندگانی !! «عاطفه هاشم ورزی» 
نويسنده: حمید
آسمان دست و دلش باز شده شرمنده !!! مرغ آن خانه که پنداشته ای مال تو شد دگر آماده ی پرواز شده شرمنده !!! دل من دست خودم نیست خدا می داند !!! مرغ همسایه ی ما غاز شده شرمنده !!!
نويسنده: حمید
و كمي زندگي 9 از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها ،،، شب ها صدای سرفه می آید !!!!!! . .. … …. اینجا آبادی دل خراب است !!! خرااااااااااااااااااااااااااااااب !!!!!!!!!!!!!! خراب تر از خانه ي خراب كودكان شب ، و تنها تر از نگاه پير مردهمسايه . و خسته تر از ؛ چشمان شب . آه كه چه ديوانه ام در اين سكوت حيران !!! با دلي پر از هيچ ، و نگاهي رو به ديوار يخ زده ي خانه . و هزاران سال درد . از پي نگاهي ژرف . آري !!! اين سان دل را ؛ بر تارك شب ، به نار كشيدند . و از نگاه مستش پرده برداشتند ، اما پس پرده را هيچ كس نديد !!! جز نگاه غم زده ي حميد !!! پسري از جنس ماه ؛ و نسل اقيانوس . و به حقارت ارتفاع حقير نردبان همسايه ي قيصر !!! . .. … …. اين روزها دلم زود تنگ مي شود . نه براي تن ، براي دل !!! نمي دانم نگاه دل را چه تازيانه اي شکسته است . يا چه شراره اي نشسته است . اما هنوز هم منم ..... اینجا !!! تنها !!! بی کس !!! غریب !!! با مویی بالیده !!! لباسی شوخگن !!! آری .... حميد با همان دل ، همان نگاه ، و همان تبسم كودكانه. تبسمي به تلخي قهوه هاي تلخ آبجي بلا !!! و سرمايي به سردي دستان سرد زندايي . و غم ... غم ..... غمي به پهناي دل غم زده ي مادر!!! آه مادر ...... چه دیوانه ام من امشب در این سکوت حیران !!! آه ... ماااااادر . .. ... .... اینجا بودن ننگ است .... قلب آدمی سخت تر از سنگ است ....... چشم کین شب پر از نیرنگ است ........ اما چه کنم ؟؟؟ آه ......... دلم تنگ است !!! تنگ............. َتنگ تر از ُتنگ َتنگِ ماهي شب عيد !!! براي رفتن . ميان رفتن و بودن . من هستم . آسمان هست . و نگاره ي شب مست مست . مست !!! و مغز من ...... هنوز ..... لبریز از صدای وحشت پروانه ایست ؛ که او را ، در دفتری ، به سنجاقی ، مصلوب کرده اند !!! ....... آری ... اینجا ، آبادی دل خراب است !!! خرااااااااااااااااااااااااااااااب !!! طومار ندامتم را نگاه شب خوانده است و سیطره ی وجودم را به باد تمسخر گرفته است. آه که این بیرنگ جای را ماندنی نباید و این بودنی جای را تن نشاید . مانده ام میان هیچ و پوچ ..... دانم که دانی مرا!!!.... اما چه دیر نشسته ای بر جای!!! آهاااااااااای فلانی .... نگاه پر تمنای شب را چگونه تسکین کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟ تو بگو ........ آهای تویی که اینگونه خرمن به خرمن می سوزانی مرا!!! تو بگو . رنگ از لعاب شب پراندی و رفتی !!!........ما را چه باک ؟؟؟ اما نگفتی که دل چگونه لعاب دهد درد عشق را؟؟؟ آه از این بی حیایی چکه چکه های بودن !!! این سان شب هنوز مرثیه می خواند از برای گمگشته ای یوسف نشان !!! حال اینجا تنها دلی چاک چاک مانده است بر دست ....... تنها بوی غم می دهد و شاید کمی غربت. نه نشانی از بودن دارد و نه نشانی از ماندن. لیک شهرهمه یعقوب شده است و تمنای پیراهنی یوسف نشان ...... کیست که دلی چاک چاک مرهم کند بر چشم !!!؟؟؟ آه از این بی حیا زمانه ی صد رنگ . دانم که دانی!!! دانم که دانی اسیر شده ایم در منجلابی از تن !!! خفته ایم در سکوتی ژرف ........ گنگ و مست و مدهوش در پی بودنی هراس انگیز ..... آه که پست می نماید چهره ی مخلوق. نمیدانم این چیست درد مرا ، که این گونه بی تاب و صد رمق می سوزاند مرا این تن !!! نمی دانم ........ هنوز از صدای خیس شب تنم حریص مانده است و بغض دیرین نگاهم را چون سیلی در خود می ریزد و آرام در خویش زجه می زند. آهااااااااای فلانی!!! شب خیس است و نگاه دل بی تاب . امشبی را ما را باش . از برای هر آنچه نفی کرده ای ..... از برای هر آنچه بشکسته ای تنها کمی ما را باش. نه تاب نشستن توان داشتن نه نای نفس . تنها لختی ما را باش که این سان مرا کمی نفس باید !!! نشسته ای چون شرزه شیری در کمین . آهااااااااای فلانی !!! این دل است نه آهوی باغ . نمی دانم ...... نمی دانم این چیست درد مرا ؟؟؟؟ دانم که دانی !!! دانم که دانی رنگ از رخ قلم پرانده ای و دل را با نسیم گیسوانت به تاراج برده ای . که این سو نشسته ام و بی تاب می نویسم از لعل مستانه ات و چون دیوانگان صد بند ، هنوز سر بر دیوار ندامت می کوبم . لیک کس نیست مرا این درد باور!!! نگاه پر زخمت آخر مرا می کشد .... بگذار رها شوم از بند چشمانت .... بگذار رها شوم از خویش ... من آهوی دشتم مرا این چنین سقف نباید . بگذار رها شوم ......... بگذار بگذرم اگرچه نحس می نماید پاهایم اما بگذار بگذرم .... من عابری بیش نیستم !!! خلاصه اینکه ؛ اینجا کمی حزن شب مرا می کشد ..... نازک دلی ام را شب به رخم می کشد ..... اما چه کنم ؟ دلی از جنس باران را بیشتر انتظار نباید .... یا علی حمید
نويسنده: حمید
و كمی زندگی ( 8 ) تو را مي شناسم .... تو را مي شناسم اي ديرينه ترين حس بودن .... تو را مي شناسم اي زيباترين ترانه سرودن ... اري تو را مي شناسم و نگاه نافذت را .. آن زمان كه بودن را در اوج خزان زمانه رنگ دادي و دستان خسته شب را مرهمي نهادي ..... آري امروز از فراز آن همه روزها ، آن همه باتو بودن ها ، آن همه بي تو بودن ها ... هنوز هم مي شناسمت .. و اين سان تو را دوست تر دارم ... اينجا همه مهري به سكوت بر لبان خويش نهاده اند و آسمان را و سياهي شب را ننگ مي دانند .... اما كيست كه ببيند دستان پر از هيچ مادر را ... چشمان پر از غم زندايي را و وصله دستان دايي را ....... اري ما همه در پي خويشتنيم و خويشتن خويش را از ياد برده ايم .... آري .......... هميشه همين بوده و هست ..... بگذريم ....... آری بگذريم ...... امشب اينجا دل شب ... هررررررررررررری ريخت !!! آری تو نيستی و آسمان بی ريا مي بارد ...... دوباره آسمان كفش هاي جغ جغه دارش را پايش كرده است و راه مي رود ... حال مي كند .... دوباره شب مست مست است ....... دوباره جغد ها بر شاخه ها بابا كرم مي خوانند و جيب سي كينگ هنوز مي خواند ............. هنوز همانگونه معصوم ...... اينجا آسمان هر روز لبانش را با لبان خشكيده احساس تر مي كند ..... و شبها با لالايي مهتاب مي خوابد ....... اينجا بودن مهري شده است بر بيرنگ شب ، همچون زخمي كهنه بر صورت پر پينهي احساس ... آري ........ دوباره همان حكايت هميشگي ؛ كمی زندگی .... كمی بودن ...... شعر سرودن ....... آري ... من و شب و غم و اينك خيال تو اما باز هم تو نيستي ...
نمي دانم .......
واژه هايم را سردي نگاهت مي كشد ... نمي دانم زمستان را از كه به ارث برده اي .....شايد به مادر بگويم دستي بر سرت كشد يا كمي برايت شنگول و منگول بخواند ، شايد تقدس نگاهش هرم نگاهت را معنا بخشد ....
آه مادر ......
دستان پر از هيچت را چه چاره اي كنم ..... كاش مي شد آسمان را در دستانت جاي داد ... اما چه كنم كه آسمان هم شرم دارد از دستان پاكت ....
كاش مي شد نگاه هميشه معصومت را قاب كرد و بر سر در ديوار دل ميخ كرد .... تا هر زمان ، مستم كند اين تقدس نگاه ...
آه ...
اينجا خسته ام ...
خسته تر چشمهاي هميشه منتظر مادر ..... خسته تر از نگاه هميشه منتظر كوچه كه حتي سرابش هم نايي ندارد .....
آري ...
كمي نفس بايد .. كمي احساس .. تا بدانم هستم .. زنده ام .... حتي اگر نفي شوم .. حتي اگر ذره ذره بودن را سردي نگاهت نابود كند ..
ديري است بهار دل را به پاييز قرض داده ام تا كودكان پاييز را سرما نكشد !!! مرا چه باك....... من گرگ باران ديده ام .... مرا خنجر نگاه ديگران مي كشد نه پاييز .... پاييز مراست و من پاييز را ...... پس چرا اين سان بايد ديده ها را شست تا باران را از آسمان خواست ... آري ...... ما را كمي دل بايد ........
آي آدمها ........
آي آدمها ........ آي شماها كه دستهاتان را نيازي نيست .... اينجا آسمان خسيس است .... و كودكان شب تشنه ي جرعه اي آب .....
آي آدمها ........
آي آدمها ........ آي شماها كه بودنتان را قاب كرده ايد بر صورت بي شرم زمين .. اينجا گرگ دارد ... آري اينجا گرگ دارد ... شنگول و منگول هاتان را مواظب باشيد .........
اينجا سرابها را هم اعتنايي نيست ....... آري اينجا آسمان خسيس است ........
خداوندا ..........
پروردگارا .......
بار الها ..........
به آسمانت بگو گاهگاهي به حال ما بگريد .. بگو كه فلاني دلش تنگ است ........ يا بگو آسمان چشمانش ابري ندارد ....... هر چه مي خواهي بگو ... فقط بگو تا بگريد ........
شايد دل به هواي گريه آسمان آرام گيرد ....... خدايا كوير دلم را آسماني ده پر ابر ........
تا باشد كه دگر منت آسمان را نكشيم ........
اما نمي دانم ......
نمي دانم چرا آسمان ناز مي كند ...... شايد ناز نگاهش ، ديگران را خريدار تر است ..... نمي دانم .......
آه اي جيب سي كينگ ..... اينگونه بي پروا كه را مي خواني ؟؟؟ آرام تر ...... تقدس صدايت ، كسي را باور نيست .... تنها مرا بخوان كه مرا باوري است از جنس بودن .... آري مرا بخوان ... زندگي ام را طوماري است از هر آنچه بايد .... ندامتي است از هر آنچه شايد ......... و سكوتي محض ........ آري تنها مرا بخوان ........ نگاهم را ..... انتظارم را .....
خلاصه اينكه ؛
سهراب را چشمي بود از جنس آسمان ........ آنجا كه باران را از تن ديد و چتر هايش را بست . حال ما مانده ايم و باوري كه آن را فروخته ايم به خيالي خام .......
آي آدمها ...... اينجا گرگ دارد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
يا علي
حميد

نويسنده: حمید
و کمی زندگی 7 اينجا منم ....... حميد ...... پاهایم بو می دهد ...... پاهایم همیشه بالا می آورد بودنش را ..... و تنها می رود ........... مي گويند بو مي دهي ..... اما نمي دانند كه نگاهشان بوي گند مي دهد .... نمي دانند و گمان مي كنند كه مي دانند ... افسوس كه نمي دانند ... ليك .......... پاهايم را دوست دارم ... من دوست دارم تضاد را و دوست دارم هر آنچه را كه ديگران دوست نمي دارند ... آري ... هميشه همين بوده و هست ..... اینجا منم ...... حمید ... نه كمتر نه بيشتر ... پسري از جنس ارديبهشت لايزال ... با كمي قيصر .... نه بالاتر و نه پايين تر ... خر خر ... با كمي دل .... و نگاهي كه هنوز خيس مانده است .... و شايد ..... نمي دانم ... شايد راست مي گويند و ديوانه شده ام ... نمي دانم ... آري ... هميشه همين بوده و هست ..... اينجا منم ...... حميد ...... كفشهايم را سوراخ كرده ام تا فكر پاهايم هوا بخورد .. تا خيس نشود جوراب هايم از اق پاهايم ... تا نكند دستان خسته مادر خسته تر شود .... آه مادر ..... دستانت را بر دامن شب ز چه رو وصله زده اي و مي نگري چه را ... تمام بودنت را صرف چه مي كني ... بخواب كه چشمانت ... آه .... خواب ندارد ... بخواب كه شب تاب ندارد ... بخواب ... مادر ... اما مادر چشمهايش خواب ندارد .... و رضوان كوچك قلبش تاب ندارد .. آري ... هميشه همين بوده و هست ..... اينجا منم ...... حميد ......
اينجا هميشه سرد است ... هميشه نگاه هامان نرسيده به لب پنجره قنديل مي بندد ... اينجا همه دستهايشان را فروخته اند تا دليلي شود براي ابراز كين .
آري ........ همه دستهايشان را فروخته اند .........
امشب اينجا دلم از پشت بام تالاپی افتاد و ترك خورد ... اما نشكست ..
شايد آبجیبلا راست مي گويد ... شايد پوست كلفت شده ام ... دگر عادت شده است برايم ..فقط ارتفاع بيشتر مي شود ... درد همان است ...
آري .... هميشه همين بوده و هست ....
اينجا منم .... حميد ....
بزرگ شده ام ..........
آنقدر كه آسمان سر بر شانه هايم بگذارد و هاي هاي ببارد ...
آنقدر كه موهايم را خودم شانه مي زنم ....
اما مادر هنوز دوست دارد موهايم را بكشد تا جيغم آسمان را بگيرد و دوباره خودش آنها را شانه كند ... هنوز مي خواهد برايم شنگول و منگول بخواند ...
آري ... بزرگ شده ام ..........
آنقدر كه شب دگر ترسي ندارد از هاي هاي بي امان دل تنگي ام ...
دگر آسمان اق نمي كند بودنش را از جوراب هاي هميشه خيسم ...
هميشه همين بوده و هست .....
اينجا منم ...... حميد ......
و آسمان هنوز منتظر است .... چشمهايش ورم كرده از بس هاي هاي باريده است .... شايد به مادر بگويم برايش كمي شنگول و منگول بخواند تا خوابش ببرد .....
مادر خوب است ... او مرا دوست تر دارد ......
براي همه شنگول و منگول مي خواند ... اما هيچ وقت نخواست تا من برايش بخوانم تا كمي بخوابد ....
آري ... هميشه همين بوده و هست .....
اينجا منم ...... حميد ......
چشم هايم را شب دوست دارد ... و لبانم را باد ... بوسه هايم را به دنيا نمي دهد .... اما غم هايم را كسي دوست ندارد ... مي گويند بالا بياور ....
اما ..... آنقدر قورت داده ام كه عادت شده است برايم ، تنها پير مرد همسايه مان است كه اق مي كند بودن را ....
اما .... امروز كمي بودن بالا آورده ام ... و يادم آمد كه زمان مي گذرد و نفس هايم را هيچ تضميني نيست ..... پس دم را غنيمتي است .... اما كسي چه مي داند ... كسي نمي داند ....
آريهميشه همين بوده و هست .....
اينجا منم ...... حميد ......
اينجا هميشه قوز بالاي قوز است .... هميشه چشمها پر از حصرت نمي اشك ..
دل را پشت در تازيانه مي زنيم تا نكند داغش سوزي شود بر دل ديگران ... عشق را تازيانه مي زنيم و مي گوييم ... دل خوش سيري چند .... و بر تارك بي مثل زمين ، بي شرمانه ، تف مي كنيم و مي گوييم .... آدم بامرام ديدي سلام برسون ...
آري ........
اينجا همه فردين ها مرده اند .... و مرام فرديني مان را گذاشته ايم لب كوزه و آبش را مي خوريم ....
آري ....هميشه همين بوده و هست .....
اينجا منم ...... حميد ......
و زندگي مي چرخد ...
مانند چرخهاي دوچرخه علي آقا ... و كاري ندارد كه پاي كسي بو مي دهد يا نگاهش ...
مي چرخد ...
اما نمي دانم ........
نمي دانم .... چرا چرخ هاي دوچرخه علي آقا هميشه پنچر است .... كوچه از پاهاي هميشه خسته اش شرم دارد ....
شايد به بابا بگويم برايش دوچرخه اي بهتر بخرد تا دگر كوچه را شرمي از پاهايش نباشد...
نمي دانم ....
شايد كوچه حال مي كند با پاهاي هميشه خسته علي آقا ...
اينجا .... اما ......... بودن پنچر است ... و چرخ هاي زندگي هميشه تاب دارد .... چراغش هميشه خاموش است ....
آه ...
تو را چه مي شود؟؟ ... مرا چه مي شود؟؟؟
دستهايم دوباره سرد است و نگاهم بي تاب تر از هميشه .
بر بودنت مهري زده ام به مهر ، تا باشي و بدانم كه هستي . تا بداني بودنت رنگي است بر بودنم و ثانيه ها را شرم است از نگاه تو ...
كه چرا ماه مرا كسي هم درد نيست و چرا نيست ؟؟؟
كه اين سو تنها نشسته ام و در پي هر نفسم نداي توست و در هر لحظه ي بودنم جاي پاي توست .......
پاهايت را كمي محكم تر بنه ، تا بودنت را خواب نبرد و بيمي نباشد مرا كه ؛ تو همواره هستي و بودن را رنگ مي دهي .....
بيا تا چرخ هاي هميشه پنچر زندگي را باد بزنيم .. تا علي آقا دگر پياده نباشد و كوچه را شرمي ....
اما كوچه حال مي كند با پاهاي علي آقا ...
نميدانم .......
نميدانم ....... چرا پاهايت بو نمي دهد ... چرا پاهايت اق نكرده است بودنش را ....
چرا تف نكرده اي اين بغض كهنه را ....
ببين كه خانه را خواب نيست ... اينجا دگر آسمان بي تاب نيست .... چشم هايم خمار قطره اي آب نيست ... اينجا درياست ... همه دريا سر داده اند ....
ببين كه چگونه نشسته ام و مي نگرم سرابي ژرف را ... دستهايت كو ... تا مرا از اين ظلمات بيرون كشد و پاهاي هميشه خسته ام را مرهمي نهد ....... هنوز مانده است تا بداني مرا ...
نبودي و نيستي و نمي ماني ....
بيا و ببين كه كودك شب را چگونه به يغما مي برد آسمان ... بيا و ببين كه ابرها را چه دبدبه ايست ...
بوسه ي لبانت را آب برد ... هرم صدايت را خواب برد ... اما ... نگو ..... نگو كه خنجر نگاهت را باد برد .... اينجا همه بادها مرا مي شناسند .... اينجا همه بادها برايم مرثيه مي خوانند.
آري ........هميشه همين بوده و هست .....
خلاصه اينكه :
اينجا بابا هنوز آب مي دهد ..... بابا هنوز نان مي دهد و آسمان را بيمي نيست كه چرا پيرمرد همسايهمان كودكان شب را با دمپايي دنبال مي كند ...
آري ... هميشه همين بوده و هست .....
دلاتون گرم
حميد
نويسنده: حمید
و كمی زندگی ( 6 ) خواستم حرف بزنم ..... خواستم از پاييز بگم ... از پاييز ...... از برگريزان دل ادما ... از سكوت بی شرم شب تو اوج بودن كه بی حرف آدمو خورد می كنه .... از نم نم اشك خدا كه داغش دل آدمو می سوزونه .... آره ..... از پاييز ....... از پاييز قلم حميد .... از نم نم اشكای نيمه شب حميد ... از سكوت جغدهای رو بوم نشسته ی حميد ... از هلهله ی بی مثل جغدها ... از بابا كرم دم اذون يا كريما ... اره ... از پاييز ...... از دل پر پينه ی مادر ..... از نگاه هميشه خسته مادر ... از دل پر انتظار مادر ... كه ديگه دل كوچه يخ زده از سرمای دستاش .....می گه زمستونو جمع كرده تو دستاش ... رفتيم از زندايی پارچه گرفتيم بستيم دستشو ... ولی بازم زمستونه .... دايی می گه لباستو بپوش اينجا ننه سرما موندگاره ... اما من هنوز موندم ... الان تابستونه ...اما چرا پاييز دلامون هنو مونده ... ريشه زده ........ شايد دايی هم فهميده كه اينجا زمستون هميشه موندگاره ....... اره ... از پاييز ... فقط می خوام بگم ....از دل خوشگل مادر ، كه خوشی هاشو فروخته واسه ما نون بخره تا نيمه شبا يه دل سير بخوابيم ..... اره اينجا ديگه گرگ نداره اينجا مادر هميشه مواظبه كه گرگه نياد شنگول و منگولاشو بخوره آخه مادر نای بازار رفتن نداره ... هميشه خسته است ........ ديگه نمی تونه مثل قبل با ما تا دم صبح بشينه واسه ما قصه بگه تا بخوابيم .... ديگه نمی شينه پای اتل متل توتوله هامون ... اره ...... الان اون ديگه زودتر از همه مون پاهاشو ور می چينه .... اره ... از پاييز ....... كه مثل شيشه هاي عينك زندايی گرفته است ... هميشه پاكش می كنه ولی بازم شيشه هاش پاييزه ... گرفته است .. زندايی هم ديگه دلشو فروخته واسه دستای دايی...... واسه نفسای دايی ... شبا مياد خونمون با اون عصای خوشگلش ، واسمون لالايی می خونه تا نگيم مامان كجاست تا نگيم مامان چرا خسته است ... اون خيلی خوبه هميشه دستاش بوی مامانو می ده ... بلد نيست شنگول و منگول بخونه ولی همون بودنش دلامونو گرم می كنه .... می خنده تا مامان بخنده .... تا فراموش كنه اون همه سياهی رو ...... اره از پاييز ........ از دستای پر از لی لی حوضك بابا .... كه دلش مثل همون حوض لی لی حوضكش صافه..... از چشای پر از اشك بابا كه طاقت غمو نداره ... دستاشو گرفتيم واسش لی لی حوضك بخونيم اما دستاش جای لی لی حوضك نداشت .... نمی دونم چرا تموم حوضكاش ترك خورده بود ... اره بابا خيلی خوبه واسه همه لی لی حوضك می خونه ... واسه من .. آبجی بلا .... رضوان ... كاری با دل آدما نداره ... كاری با نگاهشون نداره ... يه دل داره مثل آسمون خدا كه هر جاشو نگاه كنی آبيه ... اره از پاييز ........ از چشای پر از اميد رضوان .... كه دل آسمون تنگ نگاهشه .... صدای جغ جغ كفشای آسمون تنگ صداشه .... كه نگاه هميشه منتظر مادر هميشه به راشه ....... آره ....... هميشه سبزی نگاهشو فرش می كنه واسه دل پر از سياهی ديگرون .... هميشه آسمون دلشو وقف می كنه واسه سياهی آسمون ديگرون ....... دلش اونقدر پاكه كه چش آسمون از برق نگاهش كور می شه ... از هرم صداش خورد می شه ...... اره از پاييز ....... از خاله بازی های دختر خوشگلای كوچه كه حياشون آدمو ديونه می كنه .... يكی مامان می شه يكی بابا می شه يكی خاله ....... يه سفره پهن می كنن و می گن و می خندن ... نه حرص پولی هست نه فكر فردايی .. فقط بازيه .. يه بازی خوشگل ...... راستی خيلی دلم می خواد يه روز بشينم پای بساتشون با دختر خوشگلای كوچه خاله بازی كنم .... بشم بچه كوچولوشون واسم لالايی بخونن تا زندايی با اون پاش پا نشه بياد دو ساعت خونمون واسمون لالايی بخونه ....... آخه پاش درد مي كنه .... هر چي پيروكسيكام هم مي زنه خوب نمي شه ... هي بهش ميگيم پا نشو بيا خونمون ....... ما ميايم ... تو پاهاي خوشگلت درد مي كنه ... دل پر از هيچت يخ مي كنه .... اما دل خوشگلش طاقت نمي ياره ........ آره اينجا دختر خوشگلا حتی بابا هم دارن .. آبجی بلا هم دارن .. اما رضوان ندارن .... نمی دونم چرا رضوان ندارن ... شايد چون هر كسی رضوان نمی شه .. نمي دونم ... آره از پاييز ....... اما ديگه چيزی نمونده ... فقط يه دل مونده كه هميشه پای سردی دستای مادر می مونه پای حوضك های ترك خوردهی بابا میشينه ... مواظبه يكی نياد شيشهی پاييز زندايی رو بشكونه ... مواظبه يكی نياد سبزی نگاه رضوانو ازش بگيره ....... آره اينجا فقط بودنه كه رنگ نداره ..... اينجا زمستونه ..... پاييزه .. خلاصه هر چی كه هست بهار نيست ........... سبز باشيد حميد 
نويسنده: حمید
و كمی زندگی........(5) مي گويند ، سوفيست شده ام ...... اما نه ...... من سوفيست نيستم ، فيلسوف هم نيستم . تنها زندگي ام كمي فلسفي شده است ...... و اين از تاثيرات فلسفه است . كاري ندارم كه چرا دموكريتوس روح را نقض كرده است و چرا ارسطو زن را انسان ناقص مي شمارد و يا اينكه چرا سقراط جام ذهر را مي نوشد ....... تنها علامت سوالي است كه بر بودنم حكم مي كند . آه ..... فلسفه خورد مي كند آدم را ..... و گاهي مرا به كفر مي كشاند ..... بگذريم …… ü شب است و همان جيغ هميشگي ........... صدايي مي آيد .......... به مانند شيون بيوه زني است كه از ترس آب در دهانش ماسيده است ...... نه مي تواند آن را قورت دهد نه مي تواند آن را تف كند . ناچار در دهانش نگهش مي دارد ..... مجالي نيست ........... ثانيه ها مي دوند .......... لحظه ها از پي هم مي گذرند و نگاهم تو را دنبال مي كند ........ و بر سر يك علامت سوال مي ماند ؟؟؟ كه چرا ........ من خرم ؟ هر نگاهت ........ خنجري است بر بودنم و هر لحظهي بودنم پتكي است بر ساعت تا ابد خوابيده درونم .... اين چه حسي است كه ساعت درونم را از حركت باز نگه داشته و بودنم را وقف سرابي واهي كرده است ........... نمي داني .. نگو كه مي داني ....... آه .......... امشب بيشتر از هر شبي تو را دوست دارم ........ بودنت را دوست دارم و نگاهت را ........ كاري با اين مردم سراسر نكبت ندارم ....... من تو را دارم و خيالي سراسر تهي ........ لحظه اي ميخندي و ميخندم و لحظه اي از سرديت آتش مي گيرم ........ زخم نگاهت را جز دستانت درماني نيست ......... به رضوان مي گويم برايم دعا كند اما بدان جز دستانت درماني برايم نيست و همان بهتر كه نباشد . نشسته ام در انتظار ...... تا كه شايد از پس آن بيهودگي دستان هميشه سردم را بگيري و مرا تا بي انتها بالا ببري ..... پر شوم از تو و بودنم را لبريز از حس سرودن سازم و در تك تك لحظه هايم بزمي به پا سازم از بودن ........ با تو بودن ..... با تو رفتن .... رفتن..... رفتن .....تا آنجا كه كلاغان غصه ها آرزوي رفتن به آنجا را دارند ........ آنجايي كه حتي شاهزاده هاي قصه ها هم پايشان به آنجا نرسيده است ...... آنجا ماه پر نورتر مي تابد ............ چون مي داني براي تو مي تابد نه براي ديگري....... ديگر كلاغي نيست كه به خانه اش نرسيده باشد. كودكي نيست كه از زخم قفا داغ شده باشد . و دستاني نيست كه در تمناي دستاني باشد ........ دستها بي نياز ..... سينه ها پرجوش ....... دلها سرشار از حسي مقدس ....... كه خرها بهش ميگويند عشق ....... آه ............ باشد كه نداني ......... خانمان شلوغ است و من تنهايم در انبوهي از شلوغي ..... بي كسم در انبوهي از بودن ...... و مي نويسم ........ نه براي تن ...... براي دل ........ تا نكند فكر كند تنها مانده است در اين سيل بي وزني واژه هاي درد ...... واژه هايم بي تابند ...... بي تاب از نگفتن ...... زار نمي زنم زيرا شب دوست ندارد ....... مي گويد : نكند نامحرمي بشنود ...... مي گويد ناله ات براي من است و بودنت براي هيچ ...... پس حبابي باش در دل دريايي بي كران ...... و دلت را خوش كن به باد بهاري ..... مي گويم : بي وفايي است ..... حال كه پاييز است ..... من چه چاره سازم با اين سوز .......... ميگويد : آن طرفش را تو مي داني با پاييز ......... نمي دانم اين باد پر درد پاييزي مرا تا كجا مي برد ......... نمي دانم به بهار مي رسم يا امانم نمي دهد اين سوز شب پاييزي ........ اينجا تنهايم ....... بي رحمانه تنهايم ………… دستانم را نگه داشته ام در باد تا باد دستانت را از فراسوي آن همه دور و آن همه دورتر برايم ارمغان آورد ......... ليك وقت تنگ است ..... ديگر چرت مي نويسم ........چرت و پرت مي نويسم ......... چون مجالي نيست ....... ثانيه ها مي دوند ... نمي دانم چه كسي باتري ساعتم را عوض كرده است ....... دستش بشكند ...... داشتم حال مي كردم با اين بيهودگي سراسر مبهم ......... نشسته اي و مي نگري چه را ؟ نمي دانم و چرا اينجا نشسته ام را هم نمي دانم . مي خواهم بگويم : آدمی دلش ميگيرد وقتی بداند دل ندارد . خلاصه اينكه : ما آدمها گاهي يادمان مي رود كه آدميم ......... كاش بشود مانند پدر پير همسايه بدي ها را تف كرد ........
نويسنده: حمید
خارج از متن : اينجا گويي همه آب در هاون مي كوبند ... هاون ها شكسته است و اكنون هاون را بر سر مي كوبند .... و هيچ وقت نمي دانند كه دانسته هايشان دليل بر دانايي شان نيست و نمي دانند كه نبايد برداشت هاشان را در برابر قضاوتي سخت قرار دهند . و چرا مايي كه هنوز با افكار هم آشنا نيستيم دل هاي همديگر را به اتوبان تشبيه مي كنيم .... و بايد بدانيم كردار و رفتار آدمي دليل بر باطنش نيست ... مايي كه هنوز نمي دانيم درد چيست چرا پي درمان مي گرديم و چون فكر مي كنيم برتريم و فكرمان را برتر مي دانيم پس هر نوع قضاوتي كه كنيم درست است ... بايد تجربه گرا نبود ... بايد نسبت به عوامل به تفكري بسيط رسيد و بعد حرف زد ... تا نشود دل يكي را اتوبان بدانيم كه اگر اينگونه باشد حرف هاي ديگري آبي مي شود كه در هاون كوبيده مي شود. كمي فكر بايد و كمي تامل .... كه چرا ، چراها ، همواره چرا اند . و يا چرا ما آنها را هنوز چرا مي دانيم . و چرا بودن را نقض مي كنيم و حكمي بر نبودن مي نهيم . و چرا مايي كه مي توانيم دست كسي را بگيريم منتظر مي مانيم تا او دستش را به ما بدهد .... چرا ما از محدوده فكر خودمان براي ديگران قضاوت مي كنيم .... كمي فكر بايد ... تا نشود صغر سني كسي را دليل بر ناداني و بينش كم او بدانيم .... و بگوييم هر چه من فكر مي كنم يقينا همان است و چون تو سنت كم است نمي فهمي و من مي فهمم ... و كاش همواره بدانيم كه دانسته هايمان در برابر دانسته هاي ديگران اندك است و همواره آموختن ، ما را غنيمتي است . آري بايد كمي سقراط بود و ندانست .... كه سقراط چرت نگفته است ..... كمي فكر بايد ... و كمی زندگی (4) بابا آب داد .... بابا نان داد .... بابا كمي درد داد .... آه ... بابا دستانش پر از احساس است .. پر از بودن ... پر از نان ... آنجا كه مادرم بر دستان پروصله اش مرهم مي نهد تا نانهايش خوني نشود تا نكند كودكان شب بي نان شوند ... آري بايد سوخت و سوختن را ساخت ... آنگونه كه مادر نوزاد را و آسمان باران را ... و سوختن فرضيه ايست كه سقراط زمانه هنوز به آن پي نبرده است ... آه ... امشب كمي حرف بايد تو را . سكوت را بشكن ... حرف بزن كه سكوت مهري است بر لم يكن شب ... بشكن اين قفل را ، تا جغدها هو هو كنند و كودكان احساس شب آواز سر دهند و بر تارك بي مثل زمين ببارند ... بشكن ... نه !!!!! شيشه زنگاري عينك زندايي را نه ... سكوت را بشكن ... قفل را بشكن ... زندايي گناه دارد ... آه اگر خدا بشنود ... خدا كند خدا بشنود ... خدا كند خدا بداند كه تنها خدا مي داند ، كه حميد مي داند و سكوت دليل بر جهل نيست. خدا كند خدا بداند بودن را و سرودن را ... آه …………. امشب چقدر چرت نوشته ام... چه كنم ؟؟؟ تو بگو من چه كنم ؟؟؟ نمي آيي ... نمي ماني ... و هفت هايم پر پر شد ... هفت هايم را فروخته ام تا برايت كمي بودن بخرم و كمي احساس ... و براي خودم كمي لبخند ... براي مادر كمي رضوان و براي دستان دايي كمي لطافت و اگر بشود شيشه اي براي عينك زندايي . نبودي و بودنم را به باد نبودن گرفته اي ... و چه زود نفي ميكني ... و مي گويي برويم ... همانگونه كه ديگران رفته اند... اما نمي داني كه ديگران ديگرانند و ما ماييم ... هفت هايمان مال ماست نه براي ديگران ... آه ..... كاش بيايي و كودك بيمار دل را بوسه اي بخشي و مهر لبانت را بر بيرنگ دلم طرح زني تا باشد هر آن دم كه تنهايم بوسه اي از آن گيرم و تا بي انتهاي تو پرواز كنم ... نگاه كن كه چگونه مهتاب را تازيانه مي زند اين ابر سياه ... گويا ميل به ماندن دارد ... اما تو با تمام پاكيت مي خواهي بروي و ميروي ... چون ميل به رفتن داري ... بمان كه جز تو مرا يار نيست و در اين بي منتها شب ، مرا غم خوار نيست ... ديگران ديگرانند و ما ماييم ... گور باباي ديگران ... نمي دانم ... خدايا نمي دانم ... خدايا ، به خدا نمي دانم ... و اين ندانستن است كه دانسته هايم را نفي مي كند و حكمي بر نبودن مي نهد و ديوانه مي كند دل را ... ديوانه. آه ... تو را حرف بسي است و مي خوري ... قورت مي دهي ... و حميد مي ترسد كه نكند آنگونه كه كه بر گلوي حميد چسبيد بر گلويت بماسد ... باشد تا برايت كمي آب بياورم ... قورت دهي ... كاش ...... و كاش بود كاشكي هايي ديگر . آه اي جيب سي كينگ بخوان كه تنها تو مي داني درد را ... تنها تو زار مي زني دردت را و بودنت را ..... و جغدها را آواز توكشت ... مردند و دم بر نياوردند ... آه اي جيب سي كينگ بخوان ... كه تنها تو مي فهمي مرا ... بودن را زار بزن ... بخوان كه دم را غنيمتي است و بودن ثانيه اي است كه مي گذرد . آه ..... چه بي رحمانه شبي است ... گويا ماه را سر بريده اند كه جغد ها اينگونه مي خوانند. آسمان مي بارد و ناودان ها تنبور مي زنند ... و نم نم اشك بهار بر روي زمين پايكوبي مي كند . مي رقصد ، مي چرخد و چه زود ...... آه ..... نفي مي شود !!!! آنگونه كه نبودن ، بودن را و نگاهت ، نگاهم را . كمي حرف بايد مرا ... كمي اشك بايد مرا ... مي روم و رفتن مرا بهانه ايست ... و نگاهت زبانه ايست . و صدايت ترانه ايست كه شور از شب پرانده است و او را خمار كرده است ... خمار ... آري بودن بهانه ايست ... بگذريم .... كه ما همواره گذشيم و هيچ برايمان نماند ..... بگذريم ........ اينجا بابا هنوز آب مي دهد .... بابا هنوز نان مي دهد .... و مادر هنوز دردهاي او را با نگاهش مرهم مي كند ...... خانمان خالي است و مادر تنها نشسته است در ميان انبوهي از درد ...... با نگاهي زل زده به در ..... و دلي پر از رضوان ..... پير مرد همسايمان پيراهن خاكي اش هنوز بوي درد مي دهد .... بوي مرگ ..... هنوز بدي تف مي كند ..... و هنوز هو هوي جغدها را به تمسخر مي نشيند و كودكان احساس شب را با دمپايي دنبال مي كند و مي گويد برويد گم شويد آشغال ها ..... كسي چه مي داند ... شايد آه كودكان شب او را گرفته است ... كسي نمي داند. شايد به بابا بگويم برايش كمي نان بخرد وكمي هم محبت .... خلاصه اينكه : اينجا خيلي وقت است كه بودن نمي ماسد بر دل آدم ....... اينجا همه فرياد مي زنند ... و شب را مي فهمند ...... اينجا همه هستند هيچ كس نيست ...... تنها منم .... و كمي بودن و کمی زندگی آري ..... من و شب و غم و تو حميد
نويسنده: حمید
خارج از متن : گفت : دگر از غم ننويس ... گفت شاد باش و بر زندگي لبخند بزن . گفت : بهت مي گويم از غم ننويس و بگو چشم ... گفتيم چشم ... ولي آرام آرام ... اگر زندگي بگذارد و ديگران بگزارند ... « 7 » و كمی زندگی (3) بهار ... تابستان ... پاييز ... زمستان ... و دوباره بهار ... تابستان ... پاييز ... زمستان ... اينجا كمي بهار است ... دوباره سبزه ها مي رويند و درختان جوانه مي زند ... دوباره كودكان لباس هاي نو بر تن مي كنند و شهر را پر از هياهو مي سازند ....... اما در دل حميد : هنوز كمي پاييز است امروز سبزه هايم را فرو خته ام تا شيشه زنگاري عينك زندايي را چاره سازم ... باشد تا ببيند هر آنچه آدمي مي بيند از خوب و بد را . لباسهاي نوام را بر تن شب كرده ام تا دم عيدي نگويد كسي به فكر ما نبود. تنها برايم كمي قيصر مانده است .... كه دگر او هم خسته است ... اينجا كمي بهار است ... و زندگي ام سرابي است در ماوراي هر آنچه بودنم .... مي گويند عيدت مبارك ... ولي : دل خوش سيري چند . اينك بر بودنم آتش زده ام و از ترق ترق ني هاي حصار دلم كودكان همسايه ضرب آهنگي ساخته اند و مستانه مي رقصند . مي گويم : چهارشنبه سوري گذشته است و اينك بهار است ... بي شرمانه مي گويند : اما آتش دلت حال و هوايي ديگر دارد . خيلي وقت است كلاغان برايم مرثيهي تنهايي مي خوانند و بر هر قار قارشان حكمي است از رفتن ، بي تو رفتن . اينجا كمي بهار است ... آسمان دوباره دلش درد مي كند ... دستانم را گرفته ام زير زلال اشكهايش اما... دستانم سوراخ است .... باران مي بارد و ناودانها سيراب مي گردند و گوسفندان آبادي بالا در كومه هاي پر از مهر چوپانان به خواب مي روند ... و اسبها مي نوشند ... آه اي حلزون ... در خانهي پر مهرت بمان ... اينجا كمي بهار است ... اما آسمان مي گريد ... و هيچ كس نمي داند چرا در اوج بودن ... آسمان مي گريد ... همانطور كه هيچ كس نمي داند كه چرا حميد خر است . اينجا كمي بهار است ... و آسمان كمي سوراخ ... و دل پاره پاره ... دستهايم پر از نياز ... چشمانم را دوخته ام بر بيكران شب ... شايد شب چشمانم را ببيند و از هر نگاهم ابري سازد و بر چهرهي بي شرم زمين ببارد ... آه اگر اينگونه شود ... جهان را ابر مي گيرد و سيل باران زمين و زمان را در خود مي كشد ... اينجا كمي بهار است ... و ما تپ تپ خمير مي خوانيم ... تپ تپ خمير ... شيشه و پنير ... دست كي بالا ... دست رضوان ... و كاش آن زمان كه حميد بر بودنش حكم تا ابد منحوس زد ... رضوان با دستان تپ تپ خميرش بر گوش حميد مي زد و كاش كنار حوض لي لي حوضك برايش كمي از بودن مي خواند ... و بجاي حل مثلثات كمي برايش عشق سرمشق مي گرفت و اگر مادر مي دانست .................. بجاي گذاشتن سيب در كيف مدرسه ام ...كمي بودن برايم مي گذاشت ... اينجا كمي بهار است ... دوباره مادر دستانش پر از زجه درد است و چشمانش پر از انتظار ... و زير لب مي گويد ... رضوان چرا نيامد !؟ دوباره مادر پشت حصار دلش غم را نهان كرده است تا در اين بهار لايزال اشك چشمانش داغي نشود بر صورت احساس شب ... دوباره مادر ... بغضهايش را قورت مي دهد ... مي گويد بخند حميد عيد است ... مي خندم تا شايد بغضهايش كمي آرام شود ... و او خوب مي داند كه حميد كمي لوس است و طاقت اشكهاي مادر را ندارد . اينجا كمي بهار است ... و دايي دستانش پر از وصله است ... براي دستانش كمي لطافت خريده ام ... تا نكند چشمان پر درد زندايي بر دستانش بيفتد . دوباره زندايي با يك بغل محبت به خانمان آمده است ... با همان عصاي قشنگش ... مي خندد تا مادر بغضش را فراموش كند و دايي وصله دستانش را ... و من مي خندم تا زندايي فراموش كند آن همه سياهي را ... اينجا كمي بهار است ... و خانمان اينك پر از مهر است ... و پر از عشق ... و خداوند ما را دوست دارد، نه ... من را ... نه ، ما را ... محبتمان را ... و جاي رضوان خالي است . نمي دانم چرا امشب همه جيب سي كينگ را دوست تر دارند ... امشب ... جغد ها هم شايد جيب سي كينگ مي خوانند ... نمي دانم چرا امشب همه اشكهايشان را فراموش كرده اند ... آه ... من امشب اشكي ندارم ... كمي از بغض مادر غرض گرفته ام و در حياط پشت خانمان مي بارم ... ولي آرام ... نكند مادر بشنود و دل پر دردش پاره پاره تر شود . دستانم را بلند كرده ام تابراي مادر ستاره اي بچينم ... اما دستم نمي رسد ... خدايا ... دل مادر را ببين ... چشمانش را ببين ... قلبش را ببين ... چه مي شود اگر ستاره اي به او دهي ... تو كه سالهاست ستاره هاي دلم را چيده اي و نپرسيدي ... خلاصه اينكه ؛ كاش رد پايت را بر بودنم بياويزي ، شايد دلت در اين ويراني به تاپ تاپ دل ويرانمان كمي گوش كند ... بهار مبارك .... حميد
نويسنده: حمید
و كمی زندگی (2) مي گفت : نه ....... هرگز شب را باور نكرده است ........ چرا كه در فراسوي دهليزش ، به اميد دريچه اي دل بسته بود . اما من ، شب را باور كرده ام .... زيرا در فراسويش دريچه اي نمي بينم يا اينكه فراسويي نمي بينم ........ و مي دانم كه دگر مرا از تو گريزي نيست ...... چرا كه در سولهی دلم كمين كرده اي ، سخت ........... تنها ………. تنها تسلاي عشقي است كه شاهين ترازو را به جانب كفه فردا خم مي كند. آه ........ كاش مي شد امشب بروم ..... سوي يك وسعت بي واژه .............. اينجا تنهايم .... تمام دار و ندارم همين هاست ........ يك شانه ، كمي كتيرا ، يك دفتر شعر و خودكاري كه دگر جوهري در رگهايش نمانده است ....... و كمي قيصر .......... كه دگر او هم از دست هر آنچه من خسته است ....... تحمل مي كند ..... آري ........ اسمم حميد است ............ پسري از جنس ارديبهشت لايزال ........ با كمي خريت ...... اين گونه نگاهم نكنيد ........ نگاهتان تكراري است .......... مرا ترسي از نگاهتان نيست ....... كاش مي دانستيد كه تمام نحسيتان بالا آورده ام ......... خيلي وقت است كه از زندايي رانيتيدين نمي گيرم ........ فقط بالا مي آورم ...... و فقط آني را نگه مي دارم كه بخواهم ............ من همه شما را بالا آورده ام ........... اكنون بر چهار راه زمان ميخ شده ام ............ فضا بي رحمانه تهي است ............ و وقارم مانند مجسمه فراعنه زيباست و آنجا كه بادها را انديشه هيچ فريبي در سر نيست، به راهي كه هر خروس بادنمايم اشاره مي كند ........ باور مي كنم و مي روم ......... دگر نگاه آبجي بلا را رنگي نيست ...... ترسي نيست . دگر بودن نمي ماسد بر دل آدمي . بالا مي آوري و در دريايي از تفكرات غرق مي شوي ... دستان سرد زندايي .... پشتم را گرم مي كند ....... رضوان دعا مي كند ........ و مادر ...... مادر...... مادر ................ آه ....... مخم سوت مي كشد ........... صداي سرفه هاي پدر پير همسايه نمي گزارد بنويسم ... او سيگار مي كشد و كمي مرگ ..... دوباره حالش بد شده است ..... و هي پشت سر هم بدي ها را تف مي كند ....... خوش به حالش ....... كه بدي در وجودش پايدار نيست........ آري ....... ما حالمان بد است كه نمي توانيم بدي ها را تف كنيم او حالش خوب است ......... خدا كند بهتر شود ...... تير برق ها ........... نمي دانم چرا خاموش اند ........ كوچه عزا گرفته است ........ نمي دانم ......... شايد ......... چهار سالگي مرا به عزا نشسته اند ..... نمي دانم ......... دمشان گرم ...... كه يادشان مانده است ........... و جغدها بابا كرم مي خوانند ....... من بابا كرم را دوست ندارم ....... جيبسيكينگ را دوست تر دارم ......... اينجا هر شب آسمان مي گريد ........... لايه اوزون سوراخ است ، آسمان را چه مي شود؟ نمي دانم ! اما جغدها مي خوانند ............ كاري به دل ورم كرده آسمان ندارند ....... و كاري هم به تيربرقها ندارند ....... آنها مي خوانند ...... آسمان خراب شود ، باز هم مي خوانند ...... امشب با كمي فرهاد مي گذرد ........ مي خواند ....... درد را ......... تنها درد را ..... و ديگر هيچ .......... گنجيشكك اشي مشي لب بوم ما مشين بارون مياد خيس ميشي برف مياد گوله ميشي ميفتي تو حوض نقاشي كوچه خالي است و جز صداي پاي باران صدايي نيست ........ و من هنوز در فكر كلاغي هستم كه نمي دانم به خانه اش رسيده يا نه ؟؟؟؟؟ امشب آسمان سوز دارد ......... اما سردم نيست .......... آبجيبلا مي گويد پوست كلفت شده اي ....... مي گويم : آري ....... عشق هر كار نكند پوست آدم را كلفت مي كند ......... مي خندد .......... با همان نگاه هميشگي . مادرم قرآنش را باز كرده و كمي مي خواندش .......... مي گويم مادر به « هل من ناصر» كه رسيدي داد بزن تا خدا بشنود ........... من هم داد مي زنم ...... مي گويد: خدا بخواهد بشنود مي شنود ......نيازي به فرياد نيست ....... ولي مادر نمي داند كه دگر حنجره ام درد گرفته است ....... از بس كه شبها فرياد زده ام......... ولي كسي صدايي نشنيد .......... و اگر مي شنيد هم خودش را مي زد به كوچه علي چپ ....... چندي است رضوان بابا شده است ...... حواسش سر گرم نوبهارش است ..... اما اگر بچه او را ببينم ..... زير گوشش آرام مي گويم .... اين مردم سراسر نكبت اند ...... نترس ..... نهراس ..... اين گرگ هاي شيطان صفت آدمي نمي خورند ..... تنها چنگالهايشان را در بدن آدمي فرو مي برند و مي نشينند و مي نگرند جان دادنت را .... آنها مرده خوارند ..... زير گوشش مي گفتم : چه مي خواهي از اين زندگي ...... چه مي خواهي از اين سياهي ..... و رضوان هم بعدا زير گوش بچه اش مي گويد ....... جدي نگير پسرم ....... عمويت كمي خر است ........ او دلش مانند عينك زندايي كمي زنگاري است ... مي گويد ، عمويت 4 سال است كه شيشه دلش را عوض نكرده است .... حتي پاكش هم نكرده است ....... اما رضوان نمي داند كه هر پارچه اي كه بر شيشه دلم مي كشم ، آن را كثيف تر مي كند ..... باشد كه نداني و نداند ........ موهايم دارد مرا مي خورد ...... آنقدر بلند شده است كه ديگر نمي توانم آنها را ژل بزنم .. و هميشه كلاه بر سرم مي گزارم .... مادرم مي گويد ..... ميمون شده اي ..... اما من مي گويم : ميمون خوب است ....... آدمي اگر تنها نامش آدم باشد و بويي از آدميت نبرد چه فرق مي كند آدم باشد يا ميمون يا خر ....... خيلي وقت است كه براي خودم زندگي نمي كنم ...... مي خندم ... مي گريم ..... اما نمي دانم چرا .... بودن زار ميزند ...... و پشت ديوار ندامت سر بر ديوار مي كوبد ...... اما راهي است كه آمدم ....... خودم آمدم ........ معمار خشت اول را كج نگذاشت .... من خود معمار خود بودم ....... اما حال كه آمدم تا آخرش بايد بروم ...... خلاصه اينكه : خواستم بگويم ؛ اگر پارچه اي تميز به دستتان رسيد شيشه زنگاري عينك زندايي را كمي پاك كنيد ...... خيلي وقت است كه شماره اش بالا رفته است و خوب و بد را نمي تواند ببيند . حميد
نويسنده: حمید
و كمی زندگی ......... شب است و سياهي جيغ مي كشد ، ناخنهايش هنوز بر تنم سنگيني مي كند ، مي سوزد ، اما زيباست ، درد است ، اما زيباست ، نمي دانم ............ خورده است بر اعماقم ........ اما زيباست ..... پر از حسي غريب و كي زندگي . من خرم ............... خر زيباست ، همانگونه كه ديوانگيام زيباست . همانگونه كه دلتنگي ام زيباست ...... بگذار هر چه مي خواهند بگويند ............. گفته بودم كه بالاتر از سياهي نيست .......... اما هست .......... و آن پوچي است ........... زيباست . حتي زيباتر از خريت ، حتي زيباتر از ديوانگيام و حتي زيباتر از دلتنگي ........ پوچي ..........نمي داني!!! ...... نگو كه مي داني ...... امشب نمي دانم به كدام سو مي روم ، هيچ كس نيست ، نه حميد ، نه تو ، نه آسمان ...... امشب آسمان دلش درد مي كند.... سخت مي گريد ..... ناودان ها به تنگ آمده اند ...... ديگر رمقي ندارند ... كاش مي شد اشكهايش را جمع كرد ، حيف كه دستانم كوچك است ......... آخر نمي داني ، كه دگر اشكي ندارم .......... ناودان ها فرياد سر ميدهند ........ نمي دانم از شادي است يا درد .... آسمان حالش بد است ..... بد تر از لحظه اي پيش ...... مادرم مي گويد ........ راستي را شب پر بيمي ، است ....... من به او مي گويم : زندگي تجربه شب پره در تاريكي است ..... مي خورم حرفم را ....... زندگي تجربه شب پره در باران است .... مي خورد حرفش را ........ مي گويد........ چه مي نويسي حميد ؟ مي گويم ........ درد ....... درد بودن .......... مي خندد ...... مي گويد نكند عاشقي؟..... و باز مي خندد ......خنده اش زيباست ... زيباتر از تلخي زجه دستانش ........ زيباتر از بودن ....... شعر سرودن ....... و آبجیبلا نگاه مي كند ........ آبجیبلا نگاهش پر از تازيانه است ..... نمي دانم چرا حجم بودنم را با نگاهش تار مي كند .... عشقم را پوچ مي خواند ....... شايد او نمي داند كه حميد خر است ، شايد فكر مي كند ......نمي دانم ..... اما تازيانه هايش تكراري است .... مانند همان ناخني است كه هنوز جايش بر تنم مانده .... هيچ كس نمي داند ..... نه آبجیبلا نه رضوان .......نه اين مردم نفهم . ديشب مي گفتم : امشب دوباره بودنم درد مي كند . واژه واژه سرودنم درد مي كند . اما حال مي گويم : امشب دوباره بودنم زار مي زند ........... جيغ مي كشد آه ........ زيباي من ........ دلم برايت تنگ شده است ........ هفت هايم را نگه داشته ام ........ فقط مال توست ........ اما نيامدي ........... مي گويند كه مي آيي ، ولي افسوس........ هفت هزار شهر عشق را گشتم ..... هفت هزار دريا سفر كردم .... اما نديدمت ...... و باز شنيدم كه مي آيي ....... حال اينجايم ....... تنها ......بي كس .... غريب ........با مويي باليده ...... لباسي شوخگن ........ با حسرت آن همه هفت كه مانده بر دلم ......... و حسرت هفت هزار بوسه مانده بر لبانم ........ خسته ام ...... از اين همه خستگي خسته ام ..... خوابهايم پر از بيداري است ...... و بيداري هايم پر از ابهام ..... گويي عوض شده ام ..... يا عوضي ..... عوضي قشنگ تر از خر است .... دوباره چار چار زمستان است ..... بغضي بروي دلم دلمه بسته كه حتي چاي داغ هم آن را پايين نمي برد ... ماسيده است بر دلم . زندايي مي گويد رودل كردي ..... دايي ميگويد ..... نه ....... چاييدي ... لباست را بپوش ........... آبجيبلا حرفش را با نگاهش مي زند .......... هيچ كس نمي داند ... و رضوان با قلبي پاك تر از زلال بارن برايم دعا مي كند . دعا مي كند كه كاش بتوانم بالا بياورم اين حجم سنگين را و خوب مي داند كه دگر انبوهي از رانيتيدين هم نمي تواند درمانم كند . دعا مي كند تا بالا بياورم اين حبوط را ..... كوچه دوشي از آب سرد گرفته است و شسته است آن همه سياهي را . او از من خرتر است ............ آسمان هنوز دلش درد مي كند ..... شايد بروم و از زندايي برايش رانيتيدين بگيرم. يا لباسي گرم به او بدهم.......... اما نه..... بگذار بگريد ، شايد دلش از اين مردم گرفته است ... من از اين مردم بيزارم .... همانگونه كه از پاسكال بيزارم ... فقط سياهي …… سياهي را دوست دارم ........ بر خلاف سالهاي پيش كه آبي را دوست تر داشتم ....... من سياهي را دوست دارم . آبي جاي پرنده است ، درخت در سبز ، سرخ در قلب تو ...... اما آسمان دلم ....... نه!!! رنگي ندارد .....مگر قفس رنگ دارد؟؟؟ نه ندارد ....اينجا تاريك است ...... روزها گذشته اند و حال فقط شب است ..... گويي خورشيد با من قهر است ..... لامپ هايم را شكسته ام تا كسي آنها را روشن نكند ...... نور چشمانم را مي زند ........ شده ام مثل موش كور ..... موش كور قشنگ نيست خر بهتر است . آري .... سياهي ...... آسمان دلم سياه است ...... ماتم زده است ... آبي دگر برايم خوشايند نيست ... حال سياهي را دوست تر دارم . از ميان زجه آسمان صداي اذان مي آيد ...... آه شب شده است ......... و من هنوز در فكر كلاغي هستم كه هنوز به خانه اش نرسيده است ...... خورده است به سربالايي ... از نفس افتاده است ..... ولي كاش برسد ..... زير اين اشك شب سرد خزان ، آدمش سينهپهلو مي كند چه برسد به كلاغ ...... ___آه ....... مردن چقدر حوصله مي خواهد ..... تقدیر این است ……… تقدیر این است که من سهراب این شاهنامه باشم... ___باران هنگامه مي كند …….. انگار آسمان سوراخ شده است …. دستانش را بر پنجره مي كوبد ..... اما نمي توانم دستانش را بگيرم ..... دستانم كوچك است ..... دستانم سوراخ است .... آه ...... امشب جيبسیكينگ خرابم كرده است ...... بارن دلم شروع به باريدن كرده است .. خودش مي آيد .... دست من نيست ...... جيبسيكينگ زيباست ......