تبليغاتX
من و شب و غم و تو

هيچ کس نمي تواند بند اسارت از پايت     بگسلد تو خود صيادخودي و من چگونه مي توانم آزادت کنم؟ تو خود بند بگسل و رها     شو! تو عاشقي بر زنجيره هايت و آزادي از من مي طلبي؟ چه خواهش عبثي...! و تو     همچنان بندها مي افشاني به همان راه مي روي همان آدم گم گشته اي وهمان گياهان     را باغباني... که مي تواند تو را نجات دهد؟ چرا کسي بايد تو را ناجي باشد؟ ...     وقتي به تو نزديک ميشدم از خودم مي پرسيدم: که خود را ميشناسم يا نه وقتي از تو     دور مي شدم دريافتم که فصل عاشقانه هاي اين ديار گذشته گذشته گذشته آري مهربانم     گذشته! ... آهاي پدر روحاني...گوش کن اين منم... حميد ... پسري از جنس ارديبهشت لايزال که از جاده مي آيد و     رهسپار جاده است پس تا فرصت باقيست... بگو با کدام اشتياق به روياهايم دل     بسپارم با کدام تدبير گره از کارم بگشايم؟ تو بگو پدر روحاني...تو     بگو!




 

یادواره ای از قیصر...

جسم ها مقصودی دارند که ما از آن چیزی نمی دانیم آنها به دلایلی زمینی از یکدیگر

 

جدا میشوند اما روح در دست عشق باقی می ماند تا زمانی که مرگ فرارسد و آن ها را نزد خداوند برد.

 

برو ای عشق من زندگی به تو امر کرده است و تو باید از آن اطاعت کنی و من نیز باید

 

 فرمانبردار از زخم های به جا مانده باشم...

 

برو محبوبم و خود را در بین جذابیت ها و سرگرمی ها و مشغله های روزگار و اطرافیان

 

مخفی و پنهان سازو این تصور همیشگی را داشته باش که فاصله مانند طنابی ضخیم جسم و روحمان را گرفتار کرده است...

 

اما....هنگامی که ارواح برمی خیزند و در نور لذات خویش عظمت مییابند روح من در

 

سایه ی درد های خویش و در میان طناب همیشگی تو یخ میزند.....

 

بدون این که حتی توانسته باشد  وابستگی این طناب را از عمق باور هایت جدا سازد.....

*********

 

دهان ات را میبویند ...

مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را میبویند

                     روزگار غریبی است نازنین

و عشق را

کنار تیرک راهبند

تازیانه میزنند

                     عشق را د پستوی خانه نهان باید کرد...

 

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را

        به سوخت بار سرود و شعر

                              فروزان میدارند.

 

به اندیشیدن خطر مکن.

آنکه بر در میکوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است

                     نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

آنکه قصابانند

برگذر گاهها مستقر

با کنده و ساتوری خون آلود

                  و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند

                       و ترانه را بر دهان.

                                

                              شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

 

ابلیس پیروز. مست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است.

 

آری... روزگار غریبی است نازنین

 

                              خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

       

 

                                                                       احمد شاملو

((یادواره ای از قیصر دیروز))

 نويسنده: حمید

 



 

 

 

 

 
  X close


نامم حميد است ....


پسري از جنس ارديبهشت لايزال


با كمي خريت ......


كمي زندگي .... كمي بودن


شعر سرودن ...



***********





خرداد 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آبان 1386



لب به آواز گشودم


به لبم مهر زدند


چشمم آمد به سخن


سرمه به خوردش دادند


گرچه ياران


همه از شادي ما غمگين اند


باز شاديم كه ياران


زغم ما شادند