|
|
.:: من و شب و غم و تو ::.
جسم ها مقصودی دارند که ما از آن چیزی نمی دانیم آنها به دلایلی زمینی از یکدیگر جدا میشوند اما روح در دست عشق باقی می ماند تا زمانی که مرگ فرارسد و آن ها را نزد خداوند برد. برو ای عشق من زندگی به تو امر کرده است و تو باید از آن اطاعت کنی و من نیز باید فرمانبردار از زخم های به جا مانده باشم... برو محبوبم و خود را در بین جذابیت ها و سرگرمی ها و مشغله های روزگار و اطرافیان مخفی و پنهان سازو این تصور همیشگی را داشته باش که فاصله مانند طنابی ضخیم جسم و روحمان را گرفتار کرده است... اما....هنگامی که ارواح برمی خیزند و در نور لذات خویش عظمت مییابند روح من در سایه ی درد های خویش و در میان طناب همیشگی تو یخ میزند..... بدون این که حتی توانسته باشد وابستگی این طناب را از عمق باور هایت جدا سازد..... ********* دهان ات را میبویند ... مبادا گفته باشی دوستت دارم دلت را میبویند روزگار غریبی است نازنین و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه میزنند عشق را د پستوی خانه نهان باید کرد... در این بن بست کج و پیچ سرما آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان میدارند. به اندیشیدن خطر مکن. آنکه بر در میکوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است نور را در پستوی خانه نهان باید کرد آنکه قصابانند برگذر گاهها مستقر با کنده و ساتوری خون آلود و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند و ترانه را بر دهان. شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد. ابلیس پیروز. مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است. آری... روزگار غریبی است نازنین خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد احمد شاملو ((یادواره ای از قیصر دیروز))
نويسنده: حمید
| X close | ||
نامم حميد است .... پسري از جنس ارديبهشت لايزال با كمي خريت ...... كمي زندگي .... كمي بودن شعر سرودن ... ***********
خرداد 1387
| ||