تبليغاتX
من و شب و غم و تو

هيچ کس نمي تواند بند اسارت از پايت     بگسلد تو خود صيادخودي و من چگونه مي توانم آزادت کنم؟ تو خود بند بگسل و رها     شو! تو عاشقي بر زنجيره هايت و آزادي از من مي طلبي؟ چه خواهش عبثي...! و تو     همچنان بندها مي افشاني به همان راه مي روي همان آدم گم گشته اي وهمان گياهان     را باغباني... که مي تواند تو را نجات دهد؟ چرا کسي بايد تو را ناجي باشد؟ ...     وقتي به تو نزديک ميشدم از خودم مي پرسيدم: که خود را ميشناسم يا نه وقتي از تو     دور مي شدم دريافتم که فصل عاشقانه هاي اين ديار گذشته گذشته گذشته آري مهربانم     گذشته! ... آهاي پدر روحاني...گوش کن اين منم... حميد ... پسري از جنس ارديبهشت لايزال که از جاده مي آيد و     رهسپار جاده است پس تا فرصت باقيست... بگو با کدام اشتياق به روياهايم دل     بسپارم با کدام تدبير گره از کارم بگشايم؟ تو بگو پدر روحاني...تو     بگو!




 

و کمی زندگی 4

 

خارج از متن :

اينجا گويي همه آب در هاون مي كوبند ... هاون ها شكسته است و اكنون هاون را بر سر مي كوبند ....

و هيچ وقت نمي دانند كه دانسته هايشان دليل بر دانايي شان نيست و نمي دانند كه نبايد برداشت هاشان را در برابر قضاوتي سخت قرار دهند .

و چرا مايي كه هنوز با افكار هم آشنا نيستيم دل هاي همديگر را به اتوبان تشبيه      مي كنيم .... و بايد بدانيم كردار و رفتار آدمي دليل بر باطنش نيست ... مايي كه هنوز نمي دانيم درد چيست چرا پي درمان مي گرديم و  چون فكر مي كنيم برتريم و فكرمان را برتر مي دانيم  پس هر نوع قضاوتي كه كنيم درست است ... بايد تجربه گرا نبود ... بايد نسبت به عوامل به تفكري بسيط رسيد و بعد حرف زد ... تا نشود دل يكي را اتوبان بدانيم كه اگر اينگونه باشد حرف هاي ديگري آبي مي شود كه در هاون كوبيده مي شود.

كمي فكر بايد و كمي تامل .... كه چرا ، چراها ، همواره چرا اند . و يا چرا ما آنها را هنوز چرا مي دانيم . و چرا بودن را نقض مي كنيم و حكمي بر نبودن مي نهيم . و چرا مايي كه مي توانيم دست كسي را بگيريم منتظر مي مانيم تا او دستش را به ما بدهد ....

چرا ما از محدوده فكر خودمان براي ديگران قضاوت مي كنيم .... كمي فكر بايد ... تا نشود صغر سني كسي را دليل بر ناداني و بينش كم او بدانيم .... و بگوييم هر چه من فكر  مي كنم يقينا همان است و چون تو سنت كم است نمي فهمي و من مي فهمم ...

و كاش همواره بدانيم كه دانسته هايمان در برابر دانسته هاي ديگران اندك است و همواره آموختن ، ما را غنيمتي است .

 آري بايد كمي سقراط بود و ندانست .... كه سقراط چرت نگفته است .....

كمي فكر بايد  ...

و كمی زندگی (4)

  

بابا آب داد ....

بابا نان داد ....

بابا كمي درد داد ....

آه ...

بابا دستانش پر از احساس است .. پر از بودن ... پر از نان ... آنجا كه مادرم بر دستان پروصله اش مرهم مي نهد تا نانهايش خوني نشود تا نكند كودكان شب بي نان شوند ...

آري بايد سوخت و سوختن را ساخت ... آنگونه كه مادر نوزاد را و آسمان باران را ...

و سوختن فرضيه ايست كه سقراط زمانه هنوز به آن پي نبرده است ...

آه ...  امشب كمي حرف بايد تو را .

سكوت را بشكن ... حرف بزن كه سكوت مهري است بر لم يكن شب ... بشكن اين قفل را ، تا جغدها هو هو كنند و كودكان احساس شب آواز سر دهند و بر تارك بي مثل زمين ببارند ...

بشكن ...

نه !!!!!

شيشه زنگاري عينك زندايي را نه ... سكوت را بشكن ... قفل را بشكن ... زندايي گناه دارد ...

آه اگر خدا بشنود ...

خدا كند خدا بشنود ...

خدا كند خدا بداند كه تنها خدا مي داند ، كه حميد مي داند و سكوت دليل بر جهل نيست.

خدا كند خدا بداند بودن را و سرودن را ...

آه ………….  امشب چقدر چرت نوشته ام...

چه كنم ؟؟؟

تو بگو من چه كنم ؟؟؟

نمي آيي ... نمي ماني ... و هفت هايم پر پر شد ... هفت هايم را فروخته ام تا برايت كمي بودن بخرم و كمي احساس ... و براي خودم كمي لبخند ... براي مادر كمي رضوان و براي دستان دايي كمي لطافت و اگر بشود شيشه اي براي عينك زندايي .

نبودي و بودنم را به باد نبودن گرفته اي ... و چه زود نفي ميكني ... و مي گويي برويم ... همانگونه كه ديگران رفته اند... اما نمي داني كه ديگران ديگرانند و ما ماييم ... هفت هايمان مال ماست نه براي ديگران ...

آه .....

كاش بيايي و كودك بيمار دل را بوسه اي بخشي و مهر لبانت را بر بيرنگ دلم طرح زني تا باشد هر آن دم كه تنهايم بوسه اي از آن گيرم و تا بي انتهاي تو پرواز كنم ...

نگاه كن كه چگونه مهتاب را تازيانه مي زند اين ابر سياه ... گويا ميل به ماندن دارد ... اما تو با تمام پاكيت مي خواهي بروي و ميروي ... چون ميل به رفتن داري ...

بمان كه جز تو مرا يار نيست و در اين بي منتها شب ، مرا غم خوار نيست ... ديگران ديگرانند و ما ماييم ... گور باباي ديگران ...

نمي دانم ... خدايا نمي دانم ... خدايا ، به خدا نمي دانم ... و اين ندانستن است كه دانسته هايم را نفي مي كند و حكمي بر نبودن مي نهد و ديوانه مي كند دل را ... ديوانه.

آه ... تو را حرف بسي است و مي خوري ... قورت مي دهي ... و حميد مي ترسد كه نكند آنگونه كه كه بر گلوي حميد چسبيد بر گلويت بماسد ... باشد تا برايت كمي آب بياورم ... قورت دهي ...

كاش ......

و كاش بود كاشكي هايي ديگر .

آه اي جيب سي كينگ بخوان كه تنها تو مي داني درد را ... تنها تو زار مي زني دردت را و بودنت را .....

 و جغدها را آواز توكشت ... مردند و دم بر نياوردند ...

 آه اي جيب سي كينگ بخوان ... كه تنها تو مي فهمي مرا ... بودن را زار بزن ... بخوان كه دم را غنيمتي است و بودن ثانيه اي است كه مي گذرد .

آه ..... چه بي رحمانه شبي است ... گويا ماه را سر بريده اند كه جغد ها اينگونه       مي خوانند.

آسمان مي بارد و ناودان ها تنبور مي زنند ... و نم نم اشك بهار بر روي زمين پايكوبي  مي كند . مي رقصد ، مي چرخد و چه زود ...... آه ..... نفي مي شود !!!! آنگونه كه نبودن ، بودن را و نگاهت ، نگاهم را .

كمي حرف بايد مرا ... 

كمي اشك بايد مرا ...

مي روم و رفتن مرا بهانه ايست ... و نگاهت زبانه ايست . و صدايت ترانه ايست كه شور از شب پرانده است و او را خمار كرده است ... خمار ...

آري بودن بهانه ايست ...

بگذريم ....

كه ما همواره گذشيم و هيچ برايمان نماند .....

بگذريم ........

اينجا بابا هنوز آب مي دهد ....

بابا هنوز نان مي دهد ....

و مادر هنوز دردهاي او را با نگاهش مرهم مي كند ......

خانمان خالي است و مادر تنها نشسته است در ميان انبوهي از درد ...... با نگاهي زل زده به در ..... و دلي پر از رضوان .....  

پير مرد همسايمان پيراهن خاكي اش هنوز بوي درد مي دهد .... بوي مرگ ..... هنوز بدي تف مي كند ..... و هنوز هو هوي جغدها را به تمسخر مي نشيند و كودكان احساس شب را با دمپايي دنبال مي كند و مي گويد برويد گم شويد آشغال ها .....

كسي چه مي داند ... شايد آه كودكان شب او را گرفته است ... كسي نمي داند.

شايد به بابا بگويم برايش كمي نان بخرد وكمي هم محبت ....

خلاصه اينكه :

اينجا خيلي وقت است كه بودن نمي ماسد بر دل آدم ....... اينجا همه فرياد مي زنند ... و شب را مي فهمند ...... اينجا همه هستند هيچ كس نيست ...... تنها منم .... و كمي بودن و کمی زندگی

آري ..... من و شب و غم و تو 

 

                                                                                حميد

         

 نويسنده: حمید

 



 

 

 

 

 
  X close


نامم حميد است ....


پسري از جنس ارديبهشت لايزال


با كمي خريت ......


كمي زندگي .... كمي بودن


شعر سرودن ...



***********





خرداد 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آبان 1386



لب به آواز گشودم


به لبم مهر زدند


چشمم آمد به سخن


سرمه به خوردش دادند


گرچه ياران


همه از شادي ما غمگين اند


باز شاديم كه ياران


زغم ما شادند