|
|
.:: من و شب و غم و تو ::.
و كمی زندگی........(5) مي گويند ، سوفيست شده ام ...... اما نه ...... من سوفيست نيستم ، فيلسوف هم نيستم . تنها زندگي ام كمي فلسفي شده است ...... و اين از تاثيرات فلسفه است . كاري ندارم كه چرا دموكريتوس روح را نقض كرده است و چرا ارسطو زن را انسان ناقص مي شمارد و يا اينكه چرا سقراط جام ذهر را مي نوشد ....... تنها علامت سوالي است كه بر بودنم حكم مي كند . آه ..... فلسفه خورد مي كند آدم را ..... و گاهي مرا به كفر مي كشاند ..... بگذريم …… ü شب است و همان جيغ هميشگي ........... صدايي مي آيد .......... به مانند شيون بيوه زني است كه از ترس آب در دهانش ماسيده است ...... نه مي تواند آن را قورت دهد نه مي تواند آن را تف كند . ناچار در دهانش نگهش مي دارد ..... مجالي نيست ........... ثانيه ها مي دوند .......... لحظه ها از پي هم مي گذرند و نگاهم تو را دنبال مي كند ........ و بر سر يك علامت سوال مي ماند ؟؟؟ كه چرا ........ من خرم ؟ هر نگاهت ........ خنجري است بر بودنم و هر لحظهي بودنم پتكي است بر ساعت تا ابد خوابيده درونم .... اين چه حسي است كه ساعت درونم را از حركت باز نگه داشته و بودنم را وقف سرابي واهي كرده است ........... نمي داني .. نگو كه مي داني ....... آه .......... امشب بيشتر از هر شبي تو را دوست دارم ........ بودنت را دوست دارم و نگاهت را ........ كاري با اين مردم سراسر نكبت ندارم ....... من تو را دارم و خيالي سراسر تهي ........ لحظه اي ميخندي و ميخندم و لحظه اي از سرديت آتش مي گيرم ........ زخم نگاهت را جز دستانت درماني نيست ......... به رضوان مي گويم برايم دعا كند اما بدان جز دستانت درماني برايم نيست و همان بهتر كه نباشد . نشسته ام در انتظار ...... تا كه شايد از پس آن بيهودگي دستان هميشه سردم را بگيري و مرا تا بي انتها بالا ببري ..... پر شوم از تو و بودنم را لبريز از حس سرودن سازم و در تك تك لحظه هايم بزمي به پا سازم از بودن ........ با تو بودن ..... با تو رفتن .... رفتن..... رفتن .....تا آنجا كه كلاغان غصه ها آرزوي رفتن به آنجا را دارند ........ آنجايي كه حتي شاهزاده هاي قصه ها هم پايشان به آنجا نرسيده است ...... آنجا ماه پر نورتر مي تابد ............ چون مي داني براي تو مي تابد نه براي ديگري....... ديگر كلاغي نيست كه به خانه اش نرسيده باشد. كودكي نيست كه از زخم قفا داغ شده باشد . و دستاني نيست كه در تمناي دستاني باشد ........ دستها بي نياز ..... سينه ها پرجوش ....... دلها سرشار از حسي مقدس ....... كه خرها بهش ميگويند عشق ....... آه ............ باشد كه نداني ......... خانمان شلوغ است و من تنهايم در انبوهي از شلوغي ..... بي كسم در انبوهي از بودن ...... و مي نويسم ........ نه براي تن ...... براي دل ........ تا نكند فكر كند تنها مانده است در اين سيل بي وزني واژه هاي درد ...... واژه هايم بي تابند ...... بي تاب از نگفتن ...... زار نمي زنم زيرا شب دوست ندارد ....... مي گويد : نكند نامحرمي بشنود ...... مي گويد ناله ات براي من است و بودنت براي هيچ ...... پس حبابي باش در دل دريايي بي كران ...... و دلت را خوش كن به باد بهاري ..... مي گويم : بي وفايي است ..... حال كه پاييز است ..... من چه چاره سازم با اين سوز .......... ميگويد : آن طرفش را تو مي داني با پاييز ......... نمي دانم اين باد پر درد پاييزي مرا تا كجا مي برد ......... نمي دانم به بهار مي رسم يا امانم نمي دهد اين سوز شب پاييزي ........ اينجا تنهايم ....... بي رحمانه تنهايم ………… دستانم را نگه داشته ام در باد تا باد دستانت را از فراسوي آن همه دور و آن همه دورتر برايم ارمغان آورد ......... ليك وقت تنگ است ..... ديگر چرت مي نويسم ........چرت و پرت مي نويسم ......... چون مجالي نيست ....... ثانيه ها مي دوند ... نمي دانم چه كسي باتري ساعتم را عوض كرده است ....... دستش بشكند ...... داشتم حال مي كردم با اين بيهودگي سراسر مبهم ......... نشسته اي و مي نگري چه را ؟ نمي دانم و چرا اينجا نشسته ام را هم نمي دانم . مي خواهم بگويم : آدمی دلش ميگيرد وقتی بداند دل ندارد . خلاصه اينكه : ما آدمها گاهي يادمان مي رود كه آدميم ......... كاش بشود مانند پدر پير همسايه بدي ها را تف كرد ........
نويسنده: حمید
| X close | ||
نامم حميد است .... پسري از جنس ارديبهشت لايزال با كمي خريت ...... كمي زندگي .... كمي بودن شعر سرودن ... ***********
خرداد 1387
| ||