|
|
.:: من و شب و غم و تو ::.
و كمی زندگی ( 6 ) خواستم حرف بزنم ..... خواستم از پاييز بگم ... از پاييز ...... از برگريزان دل ادما ... از سكوت بی شرم شب تو اوج بودن كه بی حرف آدمو خورد می كنه .... از نم نم اشك خدا كه داغش دل آدمو می سوزونه .... آره ..... از پاييز ....... از پاييز قلم حميد .... از نم نم اشكای نيمه شب حميد ... از سكوت جغدهای رو بوم نشسته ی حميد ... از هلهله ی بی مثل جغدها ... از بابا كرم دم اذون يا كريما ... اره ... از پاييز ...... از دل پر پينه ی مادر ..... از نگاه هميشه خسته مادر ... از دل پر انتظار مادر ... كه ديگه دل كوچه يخ زده از سرمای دستاش .....می گه زمستونو جمع كرده تو دستاش ... رفتيم از زندايی پارچه گرفتيم بستيم دستشو ... ولی بازم زمستونه .... دايی می گه لباستو بپوش اينجا ننه سرما موندگاره ... اما من هنوز موندم ... الان تابستونه ...اما چرا پاييز دلامون هنو مونده ... ريشه زده ........ شايد دايی هم فهميده كه اينجا زمستون هميشه موندگاره ....... اره ... از پاييز ... فقط می خوام بگم ....از دل خوشگل مادر ، كه خوشی هاشو فروخته واسه ما نون بخره تا نيمه شبا يه دل سير بخوابيم ..... اره اينجا ديگه گرگ نداره اينجا مادر هميشه مواظبه كه گرگه نياد شنگول و منگولاشو بخوره آخه مادر نای بازار رفتن نداره ... هميشه خسته است ........ ديگه نمی تونه مثل قبل با ما تا دم صبح بشينه واسه ما قصه بگه تا بخوابيم .... ديگه نمی شينه پای اتل متل توتوله هامون ... اره ...... الان اون ديگه زودتر از همه مون پاهاشو ور می چينه .... اره ... از پاييز ....... كه مثل شيشه هاي عينك زندايی گرفته است ... هميشه پاكش می كنه ولی بازم شيشه هاش پاييزه ... گرفته است .. زندايی هم ديگه دلشو فروخته واسه دستای دايی...... واسه نفسای دايی ... شبا مياد خونمون با اون عصای خوشگلش ، واسمون لالايی می خونه تا نگيم مامان كجاست تا نگيم مامان چرا خسته است ... اون خيلی خوبه هميشه دستاش بوی مامانو می ده ... بلد نيست شنگول و منگول بخونه ولی همون بودنش دلامونو گرم می كنه .... می خنده تا مامان بخنده .... تا فراموش كنه اون همه سياهی رو ...... اره از پاييز ........ از دستای پر از لی لی حوضك بابا .... كه دلش مثل همون حوض لی لی حوضكش صافه..... از چشای پر از اشك بابا كه طاقت غمو نداره ... دستاشو گرفتيم واسش لی لی حوضك بخونيم اما دستاش جای لی لی حوضك نداشت .... نمی دونم چرا تموم حوضكاش ترك خورده بود ... اره بابا خيلی خوبه واسه همه لی لی حوضك می خونه ... واسه من .. آبجی بلا .... رضوان ... كاری با دل آدما نداره ... كاری با نگاهشون نداره ... يه دل داره مثل آسمون خدا كه هر جاشو نگاه كنی آبيه ... اره از پاييز ........ از چشای پر از اميد رضوان .... كه دل آسمون تنگ نگاهشه .... صدای جغ جغ كفشای آسمون تنگ صداشه .... كه نگاه هميشه منتظر مادر هميشه به راشه ....... آره ....... هميشه سبزی نگاهشو فرش می كنه واسه دل پر از سياهی ديگرون .... هميشه آسمون دلشو وقف می كنه واسه سياهی آسمون ديگرون ....... دلش اونقدر پاكه كه چش آسمون از برق نگاهش كور می شه ... از هرم صداش خورد می شه ...... اره از پاييز ....... از خاله بازی های دختر خوشگلای كوچه كه حياشون آدمو ديونه می كنه .... يكی مامان می شه يكی بابا می شه يكی خاله ....... يه سفره پهن می كنن و می گن و می خندن ... نه حرص پولی هست نه فكر فردايی .. فقط بازيه .. يه بازی خوشگل ...... راستی خيلی دلم می خواد يه روز بشينم پای بساتشون با دختر خوشگلای كوچه خاله بازی كنم .... بشم بچه كوچولوشون واسم لالايی بخونن تا زندايی با اون پاش پا نشه بياد دو ساعت خونمون واسمون لالايی بخونه ....... آخه پاش درد مي كنه .... هر چي پيروكسيكام هم مي زنه خوب نمي شه ... هي بهش ميگيم پا نشو بيا خونمون ....... ما ميايم ... تو پاهاي خوشگلت درد مي كنه ... دل پر از هيچت يخ مي كنه .... اما دل خوشگلش طاقت نمي ياره ........ آره اينجا دختر خوشگلا حتی بابا هم دارن .. آبجی بلا هم دارن .. اما رضوان ندارن .... نمی دونم چرا رضوان ندارن ... شايد چون هر كسی رضوان نمی شه .. نمي دونم ... آره از پاييز ....... اما ديگه چيزی نمونده ... فقط يه دل مونده كه هميشه پای سردی دستای مادر می مونه پای حوضك های ترك خوردهی بابا میشينه ... مواظبه يكی نياد شيشهی پاييز زندايی رو بشكونه ... مواظبه يكی نياد سبزی نگاه رضوانو ازش بگيره ....... آره اينجا فقط بودنه كه رنگ نداره ..... اينجا زمستونه ..... پاييزه .. خلاصه هر چی كه هست بهار نيست ........... سبز باشيد حميد 
نويسنده: حمید
| X close | ||
نامم حميد است .... پسري از جنس ارديبهشت لايزال با كمي خريت ...... كمي زندگي .... كمي بودن شعر سرودن ... ***********
خرداد 1387
| ||