|
|
.:: من و شب و غم و تو ::.
و کمی زندگی 7 اينجا منم ....... حميد ...... پاهایم بو می دهد ...... پاهایم همیشه بالا می آورد بودنش را ..... و تنها می رود ........... مي گويند بو مي دهي ..... اما نمي دانند كه نگاهشان بوي گند مي دهد .... نمي دانند و گمان مي كنند كه مي دانند ... افسوس كه نمي دانند ... ليك .......... پاهايم را دوست دارم ... من دوست دارم تضاد را و دوست دارم هر آنچه را كه ديگران دوست نمي دارند ... آري ... هميشه همين بوده و هست ..... اینجا منم ...... حمید ... نه كمتر نه بيشتر ... پسري از جنس ارديبهشت لايزال ... با كمي قيصر .... نه بالاتر و نه پايين تر ... خر خر ... با كمي دل .... و نگاهي كه هنوز خيس مانده است .... و شايد ..... نمي دانم ... شايد راست مي گويند و ديوانه شده ام ... نمي دانم ... آري ... هميشه همين بوده و هست ..... اينجا منم ...... حميد ...... كفشهايم را سوراخ كرده ام تا فكر پاهايم هوا بخورد .. تا خيس نشود جوراب هايم از اق پاهايم ... تا نكند دستان خسته مادر خسته تر شود .... آه مادر ..... دستانت را بر دامن شب ز چه رو وصله زده اي و مي نگري چه را ... تمام بودنت را صرف چه مي كني ... بخواب كه چشمانت ... آه .... خواب ندارد ... بخواب كه شب تاب ندارد ... بخواب ... مادر ... اما مادر چشمهايش خواب ندارد .... و رضوان كوچك قلبش تاب ندارد .. آري ... هميشه همين بوده و هست ..... اينجا منم ...... حميد ......
اينجا هميشه سرد است ... هميشه نگاه هامان نرسيده به لب پنجره قنديل مي بندد ... اينجا همه دستهايشان را فروخته اند تا دليلي شود براي ابراز كين .
آري ........ همه دستهايشان را فروخته اند .........
امشب اينجا دلم از پشت بام تالاپی افتاد و ترك خورد ... اما نشكست ..
شايد آبجیبلا راست مي گويد ... شايد پوست كلفت شده ام ... دگر عادت شده است برايم ..فقط ارتفاع بيشتر مي شود ... درد همان است ...
آري .... هميشه همين بوده و هست ....
اينجا منم .... حميد ....
بزرگ شده ام ..........
آنقدر كه آسمان سر بر شانه هايم بگذارد و هاي هاي ببارد ...
آنقدر كه موهايم را خودم شانه مي زنم ....
اما مادر هنوز دوست دارد موهايم را بكشد تا جيغم آسمان را بگيرد و دوباره خودش آنها را شانه كند ... هنوز مي خواهد برايم شنگول و منگول بخواند ...
آري ... بزرگ شده ام ..........
آنقدر كه شب دگر ترسي ندارد از هاي هاي بي امان دل تنگي ام ...
دگر آسمان اق نمي كند بودنش را از جوراب هاي هميشه خيسم ...
هميشه همين بوده و هست .....
اينجا منم ...... حميد ......
و آسمان هنوز منتظر است .... چشمهايش ورم كرده از بس هاي هاي باريده است .... شايد به مادر بگويم برايش كمي شنگول و منگول بخواند تا خوابش ببرد .....
مادر خوب است ... او مرا دوست تر دارد ......
براي همه شنگول و منگول مي خواند ... اما هيچ وقت نخواست تا من برايش بخوانم تا كمي بخوابد ....
آري ... هميشه همين بوده و هست .....
اينجا منم ...... حميد ......
چشم هايم را شب دوست دارد ... و لبانم را باد ... بوسه هايم را به دنيا نمي دهد .... اما غم هايم را كسي دوست ندارد ... مي گويند بالا بياور ....
اما ..... آنقدر قورت داده ام كه عادت شده است برايم ، تنها پير مرد همسايه مان است كه اق مي كند بودن را ....
اما .... امروز كمي بودن بالا آورده ام ... و يادم آمد كه زمان مي گذرد و نفس هايم را هيچ تضميني نيست ..... پس دم را غنيمتي است .... اما كسي چه مي داند ... كسي نمي داند ....
آريهميشه همين بوده و هست .....
اينجا منم ...... حميد ......
اينجا هميشه قوز بالاي قوز است .... هميشه چشمها پر از حصرت نمي اشك ..
دل را پشت در تازيانه مي زنيم تا نكند داغش سوزي شود بر دل ديگران ... عشق را تازيانه مي زنيم و مي گوييم ... دل خوش سيري چند .... و بر تارك بي مثل زمين ، بي شرمانه ، تف مي كنيم و مي گوييم .... آدم بامرام ديدي سلام برسون ...
آري ........
اينجا همه فردين ها مرده اند .... و مرام فرديني مان را گذاشته ايم لب كوزه و آبش را مي خوريم ....
آري ....هميشه همين بوده و هست .....
اينجا منم ...... حميد ......
و زندگي مي چرخد ...
مانند چرخهاي دوچرخه علي آقا ... و كاري ندارد كه پاي كسي بو مي دهد يا نگاهش ...
مي چرخد ...
اما نمي دانم ........
نمي دانم .... چرا چرخ هاي دوچرخه علي آقا هميشه پنچر است .... كوچه از پاهاي هميشه خسته اش شرم دارد ....
شايد به بابا بگويم برايش دوچرخه اي بهتر بخرد تا دگر كوچه را شرمي از پاهايش نباشد...
نمي دانم ....
شايد كوچه حال مي كند با پاهاي هميشه خسته علي آقا ...
اينجا .... اما ......... بودن پنچر است ... و چرخ هاي زندگي هميشه تاب دارد .... چراغش هميشه خاموش است ....
آه ...
تو را چه مي شود؟؟ ... مرا چه مي شود؟؟؟
دستهايم دوباره سرد است و نگاهم بي تاب تر از هميشه .
بر بودنت مهري زده ام به مهر ، تا باشي و بدانم كه هستي . تا بداني بودنت رنگي است بر بودنم و ثانيه ها را شرم است از نگاه تو ...
كه چرا ماه مرا كسي هم درد نيست و چرا نيست ؟؟؟
كه اين سو تنها نشسته ام و در پي هر نفسم نداي توست و در هر لحظه ي بودنم جاي پاي توست .......
پاهايت را كمي محكم تر بنه ، تا بودنت را خواب نبرد و بيمي نباشد مرا كه ؛ تو همواره هستي و بودن را رنگ مي دهي .....
بيا تا چرخ هاي هميشه پنچر زندگي را باد بزنيم .. تا علي آقا دگر پياده نباشد و كوچه را شرمي ....
اما كوچه حال مي كند با پاهاي علي آقا ...
نميدانم .......
نميدانم ....... چرا پاهايت بو نمي دهد ... چرا پاهايت اق نكرده است بودنش را ....
چرا تف نكرده اي اين بغض كهنه را ....
ببين كه خانه را خواب نيست ... اينجا دگر آسمان بي تاب نيست .... چشم هايم خمار قطره اي آب نيست ... اينجا درياست ... همه دريا سر داده اند ....
ببين كه چگونه نشسته ام و مي نگرم سرابي ژرف را ... دستهايت كو ... تا مرا از اين ظلمات بيرون كشد و پاهاي هميشه خسته ام را مرهمي نهد ....... هنوز مانده است تا بداني مرا ...
نبودي و نيستي و نمي ماني ....
بيا و ببين كه كودك شب را چگونه به يغما مي برد آسمان ... بيا و ببين كه ابرها را چه دبدبه ايست ...
بوسه ي لبانت را آب برد ... هرم صدايت را خواب برد ... اما ... نگو ..... نگو كه خنجر نگاهت را باد برد .... اينجا همه بادها مرا مي شناسند .... اينجا همه بادها برايم مرثيه مي خوانند.
آري ........هميشه همين بوده و هست .....
خلاصه اينكه :
اينجا بابا هنوز آب مي دهد ..... بابا هنوز نان مي دهد و آسمان را بيمي نيست كه چرا پيرمرد همسايهمان كودكان شب را با دمپايي دنبال مي كند ...
آري ... هميشه همين بوده و هست .....
دلاتون گرم
حميد
نويسنده: حمید
| X close | ||
نامم حميد است .... پسري از جنس ارديبهشت لايزال با كمي خريت ...... كمي زندگي .... كمي بودن شعر سرودن ... ***********
خرداد 1387
| ||