تبليغاتX
من و شب و غم و تو

هيچ کس نمي تواند بند اسارت از پايت     بگسلد تو خود صيادخودي و من چگونه مي توانم آزادت کنم؟ تو خود بند بگسل و رها     شو! تو عاشقي بر زنجيره هايت و آزادي از من مي طلبي؟ چه خواهش عبثي...! و تو     همچنان بندها مي افشاني به همان راه مي روي همان آدم گم گشته اي وهمان گياهان     را باغباني... که مي تواند تو را نجات دهد؟ چرا کسي بايد تو را ناجي باشد؟ ...     وقتي به تو نزديک ميشدم از خودم مي پرسيدم: که خود را ميشناسم يا نه وقتي از تو     دور مي شدم دريافتم که فصل عاشقانه هاي اين ديار گذشته گذشته گذشته آري مهربانم     گذشته! ... آهاي پدر روحاني...گوش کن اين منم... حميد ... پسري از جنس ارديبهشت لايزال که از جاده مي آيد و     رهسپار جاده است پس تا فرصت باقيست... بگو با کدام اشتياق به روياهايم دل     بسپارم با کدام تدبير گره از کارم بگشايم؟ تو بگو پدر روحاني...تو     بگو!




 

و کمی زندگی8

 

 

و كمی زندگی ( 8 )

تو را مي شناسم ....

تو را مي شناسم اي ديرينه ترين حس بودن ....

تو را مي شناسم اي زيباترين ترانه سرودن ...

اري تو را مي شناسم و نگاه نافذت را .. آن زمان كه بودن را در اوج خزان زمانه رنگ دادي و دستان خسته شب را مرهمي نهادي .....

آري امروز از فراز آن همه روزها ، آن همه باتو بودن ها ، آن همه بي تو بودن ها ... هنوز هم مي شناسمت .. و اين سان تو را دوست تر دارم ...

اينجا همه مهري به سكوت بر لبان خويش نهاده اند و آسمان را و سياهي شب را ننگ مي دانند .... اما كيست كه ببيند دستان پر از هيچ مادر را ... چشمان پر از غم زندايي را و وصله دستان دايي را .......

اري ما همه در پي خويشتنيم و خويشتن خويش را از ياد برده ايم ....

آري .......... 

هميشه همين بوده و هست .....

بگذريم .......

آری بگذريم ......

امشب اينجا دل شب ... هررررررررررررری ريخت !!!

آری تو نيستی و آسمان بی ريا مي بارد ...... 

دوباره آسمان كفش هاي جغ جغه دارش را پايش كرده است و راه مي رود ... حال     مي كند ....

دوباره شب مست مست است ....... دوباره جغد ها بر شاخه ها بابا كرم مي خوانند و جيب سي كينگ هنوز مي خواند ............. هنوز همانگونه معصوم ......

اينجا آسمان هر روز لبانش را با لبان خشكيده احساس تر مي كند ..... و شبها با لالايي مهتاب مي خوابد .......

اينجا بودن مهري شده است بر بيرنگ شب ، همچون زخمي كهنه بر صورت پر پينه‌ي احساس ...

آري ........ دوباره همان حكايت هميشگي ؛

 

 كمی زندگی .... كمی بودن ...... شعر سرودن ....... 

آري ... من و شب و غم و اينك خيال تو

 

اما باز هم تو نيستي ...  

نمي دانم .......

واژه هايم را سردي نگاهت مي كشد ... نمي دانم زمستان را از كه به ارث برده اي .....شايد به مادر بگويم دستي بر سرت كشد يا كمي برايت شنگول و منگول بخواند ، شايد تقدس نگاهش هرم نگاهت را معنا بخشد ....

آه مادر ......

 دستان پر از هيچت را چه چاره اي كنم ..... كاش مي شد آسمان را در دستانت جاي داد ... اما چه كنم كه آسمان هم شرم دارد از دستان پاكت ....

 كاش مي شد نگاه هميشه معصومت را قاب كرد و بر سر در ديوار دل ميخ كرد  .... تا هر زمان ، مستم كند اين تقدس نگاه ...

آه ...

اينجا خسته ام ...

خسته تر چشمهاي هميشه منتظر مادر ..... خسته تر از نگاه هميشه منتظر كوچه كه حتي سرابش هم نايي ندارد .....

آري ... 

 كمي نفس بايد .. كمي احساس .. تا بدانم هستم .. زنده ام .... حتي اگر نفي شوم .. حتي اگر ذره ذره بودن را سردي نگاهت نابود كند ..

ديري است بهار دل را به پاييز قرض داده ام تا كودكان پاييز را سرما نكشد !!!  مرا چه باك....... من گرگ باران ديده ام .... مرا خنجر نگاه ديگران مي كشد نه پاييز .... پاييز مراست و من پاييز را ...... پس چرا اين سان بايد ديده ها را شست تا باران را از آسمان خواست ... آري ...... ما را  كمي دل بايد ........

آي آدمها ........

آي آدمها ........ آي شماها كه دستهاتان را نيازي نيست .... اينجا آسمان خسيس است .... و كودكان شب تشنه ي جرعه اي آب .....

آي آدمها ........

آي آدمها ........ آي شماها كه بودنتان را قاب كرده ايد بر صورت بي شرم زمين .. اينجا گرگ دارد ... آري اينجا گرگ دارد ... شنگول و منگول هاتان را مواظب باشيد .........

اينجا سرابها را هم اعتنايي نيست ....... آري اينجا آسمان خسيس است ........

خداوندا ..........

پروردگارا .......

بار الها .......... 

به آسمانت بگو گاهگاهي به حال ما بگريد .. بگو كه فلاني دلش تنگ است ........ يا بگو آسمان چشمانش ابري ندارد ....... هر چه مي خواهي بگو ... فقط بگو تا بگريد ........

شايد دل به هواي گريه آسمان آرام گيرد ....... خدايا كوير دلم را آسماني ده پر ابر ........

تا باشد كه دگر منت آسمان را نكشيم ........

اما نمي دانم ......

نمي دانم چرا آسمان ناز مي كند ...... شايد ناز نگاهش ، ديگران را خريدار تر است ..... نمي دانم .......

آه اي جيب سي كينگ ..... اينگونه بي پروا كه را مي خواني ؟؟؟ آرام تر ...... تقدس صدايت ، كسي را باور نيست .... تنها مرا بخوان كه مرا باوري است از جنس بودن .... آري مرا بخوان ... زندگي ام را طوماري است از هر آنچه بايد .... ندامتي است از هر آنچه شايد ......... و سكوتي محض ........ آري تنها مرا بخوان ........ نگاهم را ..... انتظارم را .....

خلاصه اينكه ؛

سهراب را چشمي بود از جنس آسمان ........ آنجا كه باران را از تن ديد و چتر هايش را بست . حال ما  مانده ايم و باوري كه آن را فروخته ايم به خيالي خام .......

آي آدمها ......  اينجا گرگ دارد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

                                                                   يا علي

                                                        حميد

 

 

 

 نويسنده: حمید

 



 

 

 

 

 
  X close


نامم حميد است ....


پسري از جنس ارديبهشت لايزال


با كمي خريت ......


كمي زندگي .... كمي بودن


شعر سرودن ...



***********





خرداد 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آبان 1386



لب به آواز گشودم


به لبم مهر زدند


چشمم آمد به سخن


سرمه به خوردش دادند


گرچه ياران


همه از شادي ما غمگين اند


باز شاديم كه ياران


زغم ما شادند